رفت که رفت!(گفت و شنود)

 دروغ نامه کیهان 23-تیر-1405

رفت که رفت!(گفت و شنود)

ضعف امنیتی رژیم تروریست شده هویدا

چون رهبرجایگزین ولی فقیه شده ناپیدا

پس از4 ماه جسدگردانی پدرش

نه اثری ازوی هیست نه مادرش

درمقابل اوین نامهتابلوی کیهان

بی بدیل درمنطقه و درجهان

بهانه کرده هواپیمای اهدایی امیرقطر

پس ازسفر ترامپ به ترکیه امااین عنتر

آن رابهانه کرده است این بی سروپا

چراترامپ ازترس بازگشت به آمریکا؟

ازهواپیمای دیگری کرداستفاده

پس سربازجوی بی ترمزو دنده

گفته دستگاه قضاییه آمریکا دوخبرنگار

که بازتاب دادند این خبر، بدون اگرومگر

آن دو  را احضارکردبه دادگاه

اما دستگاه قضاییه روسیاه

خبرنگاران منتقدرا نمی کنه تهدید

تاآزادانه سرهم کنندخبر جدید

تازه پادوهای دشمن راهم کرده رها

تا ادامه دهند به دشمنی شان آنها

داستان شده آن دزد وآن مأمور

تحویل داده شدتاببردزندان بازور

اماوسط راه دزدبه مأمورگفت کبریت داری؟

مأمورگفت نه، دزدگفت برای کشیدن سیگاری

بازکن دستبندم تامن برم مغازه

برای سیگاربخرم کبریت تازه

دزدباپرده بازی ولحن هچل هفت

مأمور دستبندش بازکردد،دزددرفت  

تاآنکه دوباره دزدشد دستگیر

به همان مأموردادنددزداسیر

بازدزدحرفه ای مکار

همان سناریوراکردتکرار

مأمورگفت به دزد،کورخواندی

خودش داوطلب شد،بزندگندی

چون دستبنددزدراکردباز

بعدگفت به تونیست نیاز

خودم میرم کبریت می خرم

بعدتورا به زندان می برم

ولی دزدبازهم کردفرار

مأمورراگذاشت سرکار

گفت: ترامپ برای شرکت در اجلاس ناتو با هواپیمای مدرنی که قطر به او هدیه کرده بود به ترکیه رفت ولی به دلایل امنیتی تصمیم گرفت با یک هواپیمای دیگر به آمریکا برگردد.
گفتم: خُب که چی؟ کجای این خبر تعجب‌آور است؟!
گفت: مقامات قضائی آمریکا دو تن از خبرنگارانی که این خبر را منتشر کرده بودند، را به دادگاه احضار کرده است!
گفتم: باید از دستگاه قضائی ما یاد بگیرند که بعضی از خبرنگاران و سایت‌های خبری در زمان جنگ علیه امنیتی‌ترین مسائل نظام خبر دروغ منتشر می‌کنند و خواسته‌های ترامپ نظیر بازگشائي تنگه هرمز و صرفنظر کردن از انتقام جنایتکاران را مطرح می‌کنند ولی با هیچ مانعی رو‌به‌رو نمی‌شوند، چه رسد به احضار قضائی و این‌جور برخوردها(!) 
گفت: چندتائی از این پادوهای دشمن را هم که احضار کرده بودند، با یک تذکر خشک و خالی رها کرده‌اند و آنها دوباره و چندباره به پادوئي برای دشمن ادامه داده‌اند! 
گفتم: دزدی را به دست یکی از مأموران سپردند که او را به زندان ببرد. وسط راه سیگارش را درآورد و از مأمور پرسید؛ کبریت داری؟ مأمور پاسخ منفی داد. دزد گفت؛ دستبندم را باز کن از این مغازه کبریت بخرم و... رفت که رفت! از قضا بار دیگر همان دزد را به همان مأمور سپردند و دزد همان کلک را سوار کرد ولی مأمور که کلک قبلی او را می‌دانست گفت؛ کور خوندی! دستبند را باز کرد و گفت همین‌جا وایستا من خودم میرم کبریت می‌خرم و... باز هم دزد نابکار رفت که رفت!