كوتاه و خواندني
آلزايمر مادر! 17 اسفند -92
آلزايمر مادر! 17 اسفند -92
از بس عملکرد 35 ساله ی رژیم ولایت فقیه
گلاب زده است که گزارشگر روزی نامه ی حکومتی جمهوری مجبور شده با نقل کردن استان آلزایمر یک مادر با
شیوه یدبر گفتن تا دیوار بشنود انتهای داستان نتیجه گیری کند که چه چیز خوبیست این آلزایمر
.یعنی بطور غیر مستقیم نمی خواهد یاد بی
آورد 35 ساله گذشته چه گذشته است؟
چمدونش را بسته بوديم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
چمدونش را بسته بوديم، با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
كلا يك ساك داشت، كمي نون روغني، آبنبات، كشمش،چيزهايي شيرين، براي شروع آشنايي…
گفت: "مادر جون، من كه چيز زيادي نميخورم يك گوشه هم كه نشستم نميشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ ميشه!"
گفتم: "مادر من دير ميشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "كيا منتظرن؟ اونا كه اصلا منو نميشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق ميكنهها، من كه اينجا به كسي كار ندارم اصلا، اوم، ديگه حرف نميزنم. خوبه؟ حالا ميشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شماداري آلزايمر ميگيري همه چيزو فراموش ميكني!"
گفت: "مادر جون، اين چيزي كه اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چي؟ تو چرا همه چيزو فراموش كردي پسرم؟!"
خجالت كشيدم …!
حقيقت داشت، همه كودكي و جوونيم و تمام عشق و مهري را كه نثارم كرده بود، فراموش كرده بودم.اون بخشي از هويت و ريشه و هستيم بود،راست ميگفت، من همه رو فراموش كرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم كه نميريم
توان نگاه كردن به خنده نشسته برلبهاي چروكيدهاش رو نداشتم، ساكش رو باز كردم
نون روغني و… همه چيزهاي شيرين دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدي هي بستي و باز كردي."
دستهاي چروكيدشو بوسيدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش كن."
اشكش را با گوشه رو سرياش پاك كرد و گفت:
"چي رو ببخشم مادر، من كه چيزي يادم نميياد، شايد فراموش ميكنم! گفتي چي گرفتم؟ آلميزر؟!"
در حالي كه با دستاي لرزونش، موهاي دخترم را شونه ميكرد زير لب ميگفت: "گاهي چه نعمتيه اين آلميزر…!"
گفت: "مادر جون، من كه چيز زيادي نميخورم يك گوشه هم كه نشستم نميشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ ميشه!"
گفتم: "مادر من دير ميشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "كيا منتظرن؟ اونا كه اصلا منو نميشناسن! آخه اون جا مادرجون، آدم دق ميكنهها، من كه اينجا به كسي كار ندارم اصلا، اوم، ديگه حرف نميزنم. خوبه؟ حالا ميشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شماداري آلزايمر ميگيري همه چيزو فراموش ميكني!"
گفت: "مادر جون، اين چيزي كه اسمش سخته رو من گرفتم، قبول! اما تو چي؟ تو چرا همه چيزو فراموش كردي پسرم؟!"
خجالت كشيدم …!
حقيقت داشت، همه كودكي و جوونيم و تمام عشق و مهري را كه نثارم كرده بود، فراموش كرده بودم.اون بخشي از هويت و ريشه و هستيم بود،راست ميگفت، من همه رو فراموش كرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم كه نميريم
توان نگاه كردن به خنده نشسته برلبهاي چروكيدهاش رو نداشتم، ساكش رو باز كردم
نون روغني و… همه چيزهاي شيرين دوباره تو خونه بودند!
آبنبات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدي هي بستي و باز كردي."
دستهاي چروكيدشو بوسيدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، فراموش كن."
اشكش را با گوشه رو سرياش پاك كرد و گفت:
"چي رو ببخشم مادر، من كه چيزي يادم نميياد، شايد فراموش ميكنم! گفتي چي گرفتم؟ آلميزر؟!"
در حالي كه با دستاي لرزونش، موهاي دخترم را شونه ميكرد زير لب ميگفت: "گاهي چه نعمتيه اين آلميزر…!"