كوتاه و خواندني هديه به برادر25 اسفند-92
شخصي به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش
دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از ادارهاش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني
شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم ميزد و آن راتحسين ميكرد. پل نزديك ماشين
كه رسيد پسر پرسيد: "اين ماشين مال شماست، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به
من داده است.
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين
را همين جوري، بدون اين كه دلاري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون،اي
كاش…"
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي ميخواهد بكند. او ميخواست
آرزو كند. كهاي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي
وجود پل را به لرزه درآورد:
"اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوستداري
با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از
خوشحالي برق ميزد، گفت: "آقا، ميشه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه ميخواهد بگويد. او ميخواست به
همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز
در اشتباه بود.. پسر گفت: "بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره،
نگهداريد."
پسر از پلهها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نميگشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود.
پسر از پلهها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نميگشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود.
سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد:
"اوناهاش، جيمي، ميبيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم.
برادرش عيدي بهش داده و او دلاري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو
ماشيني به تو هديه خواهم داد … اونوقت ميتوني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ
ويترين مغازههاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح ميدم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك ميكرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك ميكرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.