يادداشت روز اوین نامه ی کیهان "رمز انتقال از قدرت منطقه اي به قدرت بين المللي "

اوین نامه ی کیهان 4 مهره ماه سال 1395
يادداشت روز  اوین نامه ی کیهان "رمز انتقال از قدرت منطقه اي به قدرت بين المللي "
در تعريف قديمي - کلاسيک- از «قدرت منطقه اي» گفته مي شد قدرت بين الملل يک واحد معين فعال است که به طور يکپارچه و در همه حوزه هاي بين المللي عمل مي کند و از اين رو قدرت هاي منطقه اي در تعريف قدرت هاي بين المللي و در ارتباط سيستمي و ارگانيک با آن شکل مي گيرند. اين تعريف براساس نگرش غالب در دو قرن گذشته يعني نگرش «مرکز پيرامون» در علوم سياسي مطرح بود و در دانشگاه هاي ما هم از حدود 100 سال به اين طرف تدريس مي شد و متاسفانه الان هم در رشته هاي علوم سياسي و روابط بين الملل و ميان رشته هاي مرتبط با اين دو تدريس مي شود و بعضي از اساتيد به گونه اي از آن سخن مي گويند که گويا اين انديشه اي بديهي و عقلي و تخلف ناپذير است!
    
اين در حالي است که از نظر تجربي تقريبا هيچگاه چنين نبوده، که دنيا بطور کامل در سيطره قدرت يا قدرت هاي بين المللي قرار گرفته و هيچ ملت يا کشوري خارج از سيطره قدرت هاي بين المللي نباشد. بالاخره در يک مقطعي چين، در يک مقطعي هند، در يک مقطعي مصر و بعضي ديگر از کشورهاي آفريقايي، در يک مقطعي اندونزي و در يک مقطعي ايران در عين اينکه قدرت منطقه اي بوده اند اما در ارتباط با قدرت هاي شناخته شده بين المللي هم عمل نمي کرده اند. پس اين نظريه که قدرت منطقه اي فقط در صورتي شکل مي گيرد که در قاعده قدرت بين الملل قرار داشته باشد، از نظر تجربي درست نيست.
    
از منظر عملي بايد گفت هر قدرت بين المللي پيش از آنکه قدرت بين المللي بشود، قدرت منطقه اي مستقلي بوده و در وقت خود از لاک قدرت منطقه اي، خارج و به قدرت بين المللي تبديل گرديده است. اتفاقا در آن وقت که يک قدرت منطقه اي بوده، سياست انزواگرايانه اي نسبت به قدرت هاي بين المللي داشته و حتي در کمين قدرت هاي بين المللي براي فايق آمدن بر آنها نشسته و موقعيت هاي قدرت بين الملل را يکي-يکي به دست آورده است. با مرور وضعيت آمريکا، چين و روسيه مي توان اين را به خوبي نشان داد. همه دانشجويان علوم سياسي مي دانند که سياست آمريکا تا پيش از جنگ دوم جهاني براساس نظريه «مونروئه»«انزواگرايي» بود. مونروئه خطاب به قدرت هاي اروپايي مي گفت به ما کاري نداشته باشيد، همانطور که ما به شما کاري نداريم.
    
اين نسخه در مورد ايران هم صدق مي کند يعني زماني که ايران تصميم گرفت - براساس برنامه 20 ساله- تا سال 1404 قدرت برتر منطقه غرب آسيا شود که امروز شده است، نه تنها در چارچوب قدرت هاي شناخته شده بين المللي قرار نداشت بلکه در نقطه مقابل آنان بود. شعار و به تعبير بهتر سياست «نه شرقي نه غربي» که اساس فلسفه سياست خارجي ايران است، بر اين اساس مي باشد. البته ايران در مواجهه با قدرت هاي بين المللي از روش آمريکا، چين و روسيه تبعيت نکرده و انزواگرايي را برنگزيده است هر چند قدرت هاي جهاني در طول اين 40 سال تلاش کرده اند تا ايران را منزوي کنند اما انزواگرايي هيچگاه انتخاب رهبري انقلاب و نظام ايران نبوده است و واقعا هم ما هيچگاه منزوي نبوده ايم.
    
ايران اگر بخواهد به قدرت بين الملل تبديل شود که اين حق هر کشوري با مختصات ايران است، بايد بر استقلال خود در مقطع «قدرت برتر منطقه اي» و تمايزش با قدرت هاي شناخته شده بين المللي پافشاري کند و بعضي از سختي هاي ناشي از انتقال از قدرت منطقه اي به قدرت بين المللي را تحمل کند و صبر را از کف ننهد.
    بعضي گمان کرده اند که لازمه انتقال از جايگاه «قدرت منطقه اي» به «قدرت بين المللي»، عبور کشور از همه مشکلات داخلي است به عبارت ديگر بعضي گمان کرده اند که قدرت هاي بين المللي منظومه اي از توانمندي در همه حوزه ها هستند و هر کشور منطقه اي هم که بخواهد به اين جايگاه منتقل شود بايد منظومه اي از توانمندي ها در همه حوزه ها بشود وگرنه بايد به جايگاه خود در حد قدرت ملي و يا حداکثر در حد قدرت منطقه اي قانع باشد و در سياست بين الملل از قدرت هاي بين المللي تبعيت نمايد.
    
ترديدي در اين نيست که کشور ما و هر کشور ديگري که مي خواهد «قدرتمند» باشد بايد تلاش خود را معطوف به پيشرفت در همه ابعاد قدرت نمايد. کما اينکه در جمهوري اسلامي ايران، از ابتدا چنين تلاش منظومه اي مدنظر بوده و دنبال شده و سند چشم انداز 20 ساله جمهوري اسلامي هم بر همين اساس تنظيم شده و قدرت را به شکل «منظومه اي» مدنظر قرار داده است. اينجا سخن در اين است که آيا پيشرفت در همه ابعاد قدرت، لازمه تبديل شدن به قدرت بين المللي است يا نه؟ در اينجا ما وقتي سراغ تجربه بين المللي مي رويم درمي يابيم که اينطور نبوده است و کم نبودند قدرت هاي بين المللي که در بسياري از ابعاد قدرت در حد يک قدرت ملي و يا حداکثر در حد يک قدرت منطقه اي بوده و در عين حال به قدرت بين المللي تبديل شده اند. يک نمونه آن شوروي در زماني که به عنوان يک ابرقدرت مقتدر شناخته مي شد و روسيه فعلي است. شوروي در فاصله سالهاي 1945 تا 1990 قدرتي هم عرض آمريکا بود، بدون آنکه در اقتصاد، تکنولوژي و درآمد سرانه و چندين شاخص مهم مثل بهداشت و درمان در رديف آمريکا باشد در اين نزديک به پنج دهه، شوروي به اندازه آمريکا در تحولات بين المللي موثر بود و توانست بسياري از برنامه هاي آمريکا و بلوک غرب را خنثي نمايد. روزي هم که شوروي فروپاشيد به خاطر ضعف آن در اقتصاد و ... نبود بلکه دو عامل ضعف ايدئولوژي و آرمان و ضعف رهبران سبب فروپاشي شوروي گرديد. حضرت امام رضوان الله تعالي عليه در نامه اي که در سال 1367 به رهبر وقت شوروي نوشتند بر اين نکته تاکيد کردند که مشکل کشور شما- برخلاف تبليغات غرب - اقتصاد نيست، ايدئولوژي مادي گرايانه شماست که غرب هم به نوعي ديگر به آن مبتلاست و به همين دليل دچار فروپاشي مي شود. يک نمونه ديگر آن آمريکاست. آمريکا البته به اعتقاد بسياري از صاحب نظران علوم سياسي- از جمله برژينسکي- ديگر ابرقدرت نيست و اين قلم در همين ستون، چهار دليل را براي اسقاط آمريکا از موقعيت ابرقدرتي بيان کرد. همين آمريکا در دوره اي که آن را به عنوان ابرقدرت مي شناختند در بسياري از شاخص ها از جمله اقتصاد در موقعيت برتر قرار نداشت و بحران مالي دهه اول قرن 21 که اروپا و آمريکا يعني بلوک «سرمايه داري» را تحت تاثير جدي خود قرار داد اين را به خوبي نشان داد. کما اينکه شکست ارتش آمريکا در جنگ هاي افغانستان و عراق برتري نظامي آمريکا را نيز مخدوش نمود. خب آمريکا با همه اين ضعف هايش در دوره اي ابرقدرت به حساب مي آمد.
    امروز بعضي از دستگاه هاي جمهوري اسلامي، راه حل کشور براي برون رفت از بعضي از مشکلات را در انطباق ايران با قدرت هاي بين المللي مي دانند و اين را با زبان هاي مختلف بيان مي کنند و البته نوعا هم نادانسته يا دانسته، تعريفي از مصاديقي ارائه مي کنند که واقعيت در نقطه مقابل آن قرار دارد. به عنوان مثال آقاي هاشمي رفسنجاني راز پيشرفت آلمان و ژاپن را در دست شستن از قدرت دفاعي و پيوند زدن نيازهاي دفاعي خود به آمريکا معرفي و در لفافه توصيه کرد که ما هم براي تبديل شدن به قدرت بايد قدرت خود را در قاعده قدرت آمريکا تعريف نمائيم در واقع در گزاره هاي آقاي هاشمي، واقعيت ها ناديده گرفته شدند يعني در حالي که اگر همين الان ژاپني ها و آلماني ها را آزاد مي گذاشتند بلافاصله به سمت دستيابي به يک ارتش مقتدر مجهز رفته و ضعف نظامي- امنيتي خود را جبران مي کردند، وانمود شد که اين دو کشور داوطلبانه از توان نظامي چشم پوشيدند تا به توان اقتصادي و «مقبوليت بين المللي» رسيدند.
    
در همين رابطه بعضي از خواص که موقعيت هاي مهمي هم در بعضي از دستگاه هاي مسئول کشور دارند، مي گويند ما بدون پيوستن به برنامه منطقه اي آمريکا، نمي توانيم سياست منطقه اي خود را پيش ببريم. البته ادبياتي که در اين رابطه به کار مي برند به گونه اي است که گويا مثلاآمريکايي ها مي خواهند که با ما در موضوع سوريه به يک «توافق شرافتمندانه!» برسند اما ما با درک غلط از توانايي مستقل منطقه اي خود، حاضر به گفت وگو با آمريکا نيستيم و دست آخر هم نمي توانيم پرونده سوريه را به سرانجامي مناسب برسانيم. اين در حالي است که به شهادت نقض مکرر توافقات آمريکا و روسيه در پرونده سوريه که آخرين مورد آن در نقض آتش بس از سوي آمريکا در ماجراي حمله چهار جنگنده اين کشور به نيروهاي ارتش سوريه در استان شرقي ديرالزور است، حضور در بازي بزرگان! نتيجه بخش نيست. آمريکايي ها دنبال توافق نيستند چه رسد به اينکه زيربار جلب نظر ايران باشند. حالابگذريم از اينکه ما اساسا اجازه نداريم درباره سرنوشت يک ملت تصميم بگيريم و زمينه تجزيه کشوري را فراهم کنيم. اين خواص کم و بيش با صراحت مي گويند ما وقتي در بازي بزرگان نيستيم - که منظورشان مذاکرات آمريکا و روسيه درباره سوريه است - نمي توانيم در ميدان کار را تمام کنيم. 
    اين روزها اين عبارت که «سوريه فقط راه حل سياسي دارد» از دهان بعضي از دست اندرکاران نمي افتد و منظورشان هم اين است که جهاد و مجاهدت در راه حفظ استقلال و تماميت ارضي سوريه تا جايي ارزش دارد که پشتوانه يک توافق سياسي بين دشمنان جبهه مقاومت و جبهه مقاومت باشد!
    
تمناي شرکت در «بازي بزرگان» در واقع به اين انگاره نادرست استوار است که نظم جهاني بهم پيوسته است و نظم منطقه اي مغاير با نظام شناخته شده جهاني معنا و مفهومي ندارد و نوعي آرمان گرايي پوچ است. اين در حالي است که آمريکا هرگز ما را در «بازي» به طور واقعي راه نمي دهد کما اينکه به هيچ وجه زير بار تبديل ايران به يک قدرت هسته اي نرفت و همين دو روز پيش آقاي جوزف بايدن معاون اول رئيس جمهور آمريکا، وقتي مي خواست مهمترين دستاورد خارجي اوباما را بعد از هشت سال رياست جمهوري بيان کند، با افتخار گفت: «نتانياهو و مسئولين عربستان هم مي دانند که اوباما موفق شد نه تنها ايران را در هسته اي متوقف کند بلکه موفق شد برنامه هسته اي اين کشور را سالها به عقب برگرداند نويسنده: سعدالله زارعي