گزارش مستند اوین نامه كيهان از جنايات هولناك و خيانت هاي رضاخان 6 اردیبهشت - 97
اوین نامه
ی کیهان برای اینگه زیرآب بازی کشف جسدمومیایی رضاخان و تبلیغات داخلی وبرون مرزی
شروع شده محور این کشف جسد را زده باشد گزارش مستند ازجنایات وخیانت های رضاخان را
بازتاب داده است.
در روزهاي
گذشته به واسطه خبرسازي ها و شايعات در فضاي مجازي رضاشاه از گور خود به وسط ميدان
کشيده شد و عده اي به مدد کمک رسانه اي ارگان هاي خبري روباه پير و شيطان بزرگ از
جمله « بي بي سي » و « من و تو » به تطهير پهلوي پرداختند.
سرويس سياسي - بي شک عده اي درصدد هستند که از هر چيزي براي بر هم ريختن امنيت رواني و اجتماعي جامعه استفاده کنند، همان ها که در دي ماه گذشته با سوار شدن بر روي موج اعتراضات به حق مردم به وضعيت معيشتي شعارهايي در حمايت از رضاشاه سردادند اين روزها نيز وارد ميدان شده و براي ديکتاتور مقبور نوحه سرايي مي کنند.
حافظه تاريخي ملت ايران از سوي اين عده اندک بسيار ضعيف پنداشته مي شود، آنها گمان مي کنند که مردم مسلمان ايران يا مطالعه نکرده اند و يا آنان که سنشان به دوره پهلوي مي رسد آن دوران را از ياد برده اند!
عملکرد رضاشاه را مي توان ملغمه اي از استبداد و ديکتاتوري عريان و دين ستيزي آشکار دانست، افرادي که در فضاي مجازي براي ديکتاتور پهلوي نوحه سرايي مي کنند و او را پدر ايران نوين مي خوانند نيازي به مطالعه کارنامه پهلوي اول نمي بينند.
در ادامه به بازخواني گوشه اي از اين پرونده سراسر سياهي و نکبت مي پردازيم.
بي سواد فحاش!
چنانچه ذکر آن رفت رضاشاه را مي توان در دو حوزه به بررسي و تحليل نشست استبدا و ديکتاتوري در دوره سلطنت وي و همچنين دين ستيزي آشکار به امر اربابان خارجي!
سوء ظن و بدبيني نسبت به اطرافيان و بي حرمتي ، فحاشي و بي سوادي از ويژگي هاي شخصيتي رضاخان بود و اين ويژگي ها در دوره سلطنت نامبرده خود را به عيان نشان داد.
نقل است که در يکي از گفت وگوهاي تيمورتاش با دولت انگليس بر سر موضوع نفت، شاه به علت طولاني شدن مذاکرات، کنترل اعصاب خود را از دست داده و يک روز غرش کنان وارد جلسه هيئت دولت شده و پرونده نفت را داخل بخاري پرتاب مي کند.
رضاشاه با تکيه بر اين تندخويي ها به راحتي به فحاشي و رفتارهاي لات منشانه مي پرداخت که البته بخشي از آن ناشي از بي سوادي و يا کم سوادي او بود. چنانچه فرزندش محمدرضا پهلوي نيز به موضوع بي سوادي پدرش اشاره کرده و به نوعي آن را تاييد مي کند و مي گويد: «...سختي و مشقت زندگي، از دست دادن پدر در دوران کودکي و نبودن وسيله باعث شد که رضاشاه در ابتداي عمر به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نياموزد.»
در نظام اقتدارگراي عصر پهلوي، رضاشاه به عنوان عنصر اصلي در ساختار سياسي کشور و قدرت، به دليل سوءظن، بدبيني و فحاشي با اطرافيان، بخش مهمي از توان جذب نخبگان را از دست داد. بنابراين تنها پشتيبان حکومت وي محدود به قدرت هاي بيگانه به خصوص انگليس بود که در نهايت پايان کار وي نيز توسط اراده اين کشور رقم خورد. اين نوع رويکرد و رفتار سياسي علاوه بر آنکه بر فضاي سياسي جامعه تاثيرگذار بود در فرهنگ عمومي نيز رواج يافت.
ديکتاتوري که مجلس را تحمل نمي کرد!
در دوره رضاشاه به واسطه تندخويي وي يک ديکتاتوري تمام عيار در کشور حاکم بود ، نه خبري از مجلس و نمايندگان ملت بود و نه اعتراضي از سوي حکومت تحمل مي شد.
از دوره مجلس ششم به بعد، انتخابات بدين شکل صورت مي گرفت که در ابتدا ليستي شامل افراد مورد اعتماد رضاشاه در اختيار روساي شهرباني و فرماندهان لشکر و حکمرانان مناطق مختلف کشور قرار مي گرفت، اين افراد نيز ليست مورد وثوق شاه را به مراکز ارسال مي کردند. اين رويه آنچنان با نظم و دقتي انجام مي شد که به صورت يک رويه قانوني درآمده بود و عملا پيش از آنکه رايي در صندوق انتخابات انداخته شود، نمايندگان شهرهاي مختلف تعيين شده بودند. حداقل نتيجه انتصابي بودن اين نمايندگان در مجالس دوران رضاشاه اين بود که تمامي قوانيني که به مجلس ارسال مي شد، بدون هيچگونه اختلاف و مخالفتي از سوي نمايندگان تصويب مي شد. در واقع دوران رضاشاه را بايد دوران سلطنت به شيوه اي خاص ناميد زيرا فرامين شاه در مجلس، بدون هيچگونه مخالفتي به تصويب مي رسيد. به معنايي ديگر، شاه هم نقش تصويب قوانين را بر عهده داشت و هم به اجراي آن مشغول بود.
شرايط مجالس در دوران رضاشاه پس از مجلس هفتم به شدت اسفبارتر جلوه کرد زيرا تا پيش از اين و به خصوص در مجالس پنجم تا هفتم، نمايندگان راستين ملت همچون آيت الله مدرس به دفعات، مخالفت خود را با شيوه حکمراني، استبداد و تقلبهاي گسترده رضاشاه ابراز مي کردند ولي از دوره هشتم به بعد جاي خالي اين افراد بيش از پيش در مجلس حس مي شد و عملا هيچ گونه مخالفتي از سوي نمايندگان نسبت به اقدامات و لوايح رضاشاه مطرح نمي شد. تمامي اين مجالس در فضايي بسيار آرام برگزار مي شد و به دور از کوچکترين تنش، رسالت خود را بر تصويب کليه لوايح تحت امر دولت رضاشاهي گذارده بودند.
يکي از مباحثي که در مجالس اول تا سوم بسيار مورد چالش قرار مي گرفت، اعتبارنامه نمايندگان بود. اين امر در مجالس هفتم به بعد بدون کوچک ترين اختلاف نظر و مخالفتي و با برگزاري حداکثر دو جلسه تاييد مي شد و نمايندگان منتخب رضاشاه بدون هيچگونه محدوديتي در راستاي اهداف و برنامه هاي وي عمل مي کردند. نکته قابل تامل اينجاست که پروسه راي اعتماد دادن به نخست وزير و وزراي انتخابي وي، بدون هيچ تنشي برگزار مي شد و همواره تمامي وزراي پيشنهادي از سوي نخست وزير که عملا پيشنهاد رضاشاه بود، با راي بالا از مجلس راي اعتماد مي گرفتند و مشغول به کار مي شدند. در واقع اين نمايندگان مجلس بودند که از سوي نخست وزير منتخب رضاشاه انتخاب و تاييد مي شدند نه بالعکس.
نکته ديگري که به قبل از به سلطنت رسيدن رضاخان مربوط مي شود نوع رفتار وي با مجالس دوره قاجار بود، رضاخان که نتوانسته بود در مدت زمان مجلس چهارم فرمان رئيس الوزرايي را از احمدشاه قاجار بگيرد، به واسطه ضعف شاه جوان و ترسي که در وجود اين شاه نسبت به رضاخان وجود داشت، در دوران فترت ميان مجلس چهارم و پنجم شوراي ملي با امضاي اين پادشاه ضعيف، به سمت رئيس الوزرايي برگزيده و به موجب خروج احمدشاه از کشور رسما حاکم ايران شد. اين مسئله موجب اين امر شد که در آستانه انتخابات مجلس پنجم، بسياري از دست نشانده هاي نخست وزير جديد در کشور، به واسطه اينکه کنترل انتخابات در اختيار نيروهاي نظامي تحت امر رضاشاه بودند به سادگي به مجلس راه يافتند تا در مقابل تعداد اندک اپوزيسيون مجلس، شرايط انتقال حکومت از قاجار به پهلوي را ايجاد کنند.
در يک کلام مي توان گفت مجلس شوراي ملي در دوره رضاشاه ملعبه اي بيش نبوده و نمايندگان از سوي وي و از روي ليستي که نوشته شده بود انتخاب مي شدند.
از دين شعاري تا دين ستيزي!
رضاشاه در ابتدا براي کسب وجهه در راستاي دستيابي به سلطنت، تظاهر به اسلام گرايي و پايبندي به اسلام را در اعلاميه ها و بيانيه هاي خود تکرار مي کرده است، اما در مرحله عمل و دستيابي به سه گانه سکولاريسم، ناسيوناليسم و اتاتيسم(دولت سالاري) مجبور به پيوند با نخبگاني چون علي اکبر داور مي شود تا بتواند پروژه تضعيف مذهب و سکولاريسم را به پيش ببرد و خودش را از بند روحانيون و طبقه مذهبي رها سازد.
از اين روي بود که وي پس از به قدرت رسيدن يک دين ستيزي عريان و آشکار را به نمايش گذاشت و در يکي از گام هاي برنامه دين ستيزانه خود به کشف حجاب پرداخت.
رضاشاه از دو اصل اساسي پيروي مي کرد؛ نخست مبارزه با روحانيت و نيروهاي مذهبي و دوم تقليد و کپي برداري از غرب. اين تقليد به حدي بود که در حوزه پوشاک نيز روي داد. در محورهاي اساسي اصلاحات رضاشاهي، تغيير جايگاه زنان، آن هم با استفاده از زور و نمادهاي غربي، مسئله اي بود که بيشترين مخالفتها را به همراه داشت.
نخستين کساني که طرح کشف حجاب را اجرا کردند، مدارس، دانشگاه ها، کارکنان دولت و زنان صاحب منصبان سياسي و نظامي بودند. حکومت شرايط را براي حقوق بگيران خود سخت کرده بود. در آن زمان مراسم و ميهمانيهاي مختلفي برگزار مي شد و رسم بر اين بود که حاضرين با همسران خود در اين مراسم شرکت کنند. مقامات کشوري و لشکري، روساي ادارات، کارمندان دولتي، مستخدمين شهر، نظاميان و ساير شخصيتهاي سياسي، ملزم به شرکت در مهمانيهايي بودند که براي آنان تدارک ديده شده بود و آنها در صورت عدم شرکت در اين مهمانيها مجازات و از شغل خويش برکنار مي شدند و طبيعي بود که حاضران در اين مراسمات و ميهماني ها بايد به صورت بي حجاب ظاهر مي شدند!
اقتصاد ويران در دوره رضاشاه!
پس از روي کارآمدن رضاشاه انتظار مي رفت که وضعيت اقتصادي که به دنبال جنگ جهاني اول و همچنين بي کفايتي سلاطين قبلي به شدت متزلزل شده بود بهبود يابد ولي اين وضعيت تا پايان حکومت پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي بر همان مدار پيش از سلطنت پهلوي مي چرخيد و در بسياري از موارد وضعيت بدتر از پيش نيز شده بود.
پس از روي کار آمدن سلطنت پهلوي نه فقر فراگير نسبت به گذشته کاهش يافت و نه کارگزاراني کارکشته و دلسوز استخدام شدند تا برنامه و بودجه اي براي اصلاح ساختار بغرنج اجتماعي و اقتصادي کشور تنظيم کنند. به علاوه اينک بيش از هر زمان ديگر جايگاه ايران در روابط بين المللي متزلزل گشت.
جمعيت ايران که به دليل شيوع بيماريهاي همه گير، سوء تغذيه، فقدان امکانات بهداشتي و... به کندي افزايش مي يافت، در اين سالها به ۱۱ ميليون نفر رسيده بود، بي آنکه توزيع آن بر مبناي ۲۵درصد در شهرها، و ۲۵درصد عشايري و ۵۰درصد روستايي تغيير کند.
در سراسر اين دوره پرداخت ها دچار کسري مزمن بود و پيوسته بر ميزان بدهي هاي خارجي افزوده مي شد. در ساختار اقتصادي يا فني صنعتي کشور تحول بارزي رخ نداده بود. نزديک به ۹۰درصد نيروي کار در کشاورزي و صنايع دستي روستايي اشتغال داشتند و ۱۰درصد باقي مانده به تجارت، خدمات دولتي و صنايع شهري مشغول بودند. عمده ترين کالاهاي وارداتي ايران مصنوعات صنعتي و عمده ترين صادراتش مواد خام، محصولات کشاورزي، نفت و صنايع دستي نظير فرش بود.
نزديک به ۸۰ تا ۹۰درصد مبادلات بازرگاني ايران با روس و انگليس صورت مي گرفت. با اين حال دوره پهلوي اول به جنگ خلاصه نمي شود اگر چه در اين دوره شاهد احداث صنايع زير بنايي و ايجاد راه هاي مواصلاتي و برخي اصلاحات اقتصادي بوديم اما فقر ناشي از سوء مديريت، استبداد و فساد طبقه حاکم، بي سوادي و جهل توده مردم، دوران سختي را براي ايران رقم زد.
پرونده سراسر سياهي!
البته عملکرد پهلوي اول را به موارد پيش گفته نمي توان خلاصه کرد ، به موارد زير دقت کنيد؛
- جدايي رشته کوه هاي آرارات و بخشيدن آن به ترکيه
- کشتار و تبعيد بيش از 24 هزار نفر از مردم ايران
- جدايي دهکده توريستي فيروزه در خراسان شمالي و اعطاي آن به روسيه که امروز جزو قلمرو ترکمنستان محسوب مي شود.
- امضاي قرارداد ننگين سعدآباد با کشورهاي همسايه عراق ، ترکيه و افغانستان و جدايي بخش هاي زيادي از ايران
- بخشيدن اروند رود به عراق که سال ها بعد در جنگ تحميلي تاوان ها داديم
- جدايي مناطق «بولاغ باشي»، «جوزر»، «قوري گل» ايران توسط ترکيه در زمان رضاشاه
- جدايي روستاهاي «سيرو» و «سرتيک» و برخي مراتع متعلق به کردهاي «جيکانلو»ايران توسط رضاشاه
- جدايي دشت نااميد در سيستان به مساحت 3 هزار کيلومتر در سال 1317
- اعطاي امکانات به باستان شناسان آمريکايي براي کاوش در تخت جمشيد و تاراج آثار تخت جمشيد توسط اين باستان شناسان
- غاصب2167 از روستاهاي کشور و صدور سند اين روستاها به نام خود
- قتل عام کساني که از دادن زمين هايشان به رضاشاه سر باز زدند و نيز کشتن مخالفان خود با آمپول هوا(توسط پزشک احمدي معروف)
- ممنوعيت عزاداري امام حسين(ع) در ماه محرم و صفر
- شهادت روحانيون به نام ايراني به مانند شهيد مدرس به جرم مخالفت با فعاليت هاي ضد انساني رضاشاه
- کشتن شعرا، روشنفکران و اديباني همچون فرخي يزدي ، ميرزاده عشقي ، واعظ قزويني و بسياري از نويسندگان ايراني توسط رضاشاه
- تبعيد نقاش نامي ايراني کمال الملک به بيابان هاي نيشابور
- به شهادت رساندن و مجروح کردن بيش از 1500 تن از مردم عادي مشهد در مسجد گوهرشاد و در جوار حرم مطهر امام رضا(ع)
- تاسيس ارتشي که حتي نتوانست ساعاتي در برابر اشغالگران مقاومت کرده و در نتيجه رضاشاه با خفت و خواري هرچه تمام تن به تبعيد داد
- قلع و قمع کردن عشاير ايران و تبعيد بسياري از آنان
و دهها مورد ديگر نشان مي دهد که رضاشاه نه پدر ايران نوين که باني تخريب کشور و سپردن آن به بيگانگان شديدتر از آني که پيش از او توسط سلاطين بي کفايت در جريان بوده مي باشد.
سرويس سياسي - بي شک عده اي درصدد هستند که از هر چيزي براي بر هم ريختن امنيت رواني و اجتماعي جامعه استفاده کنند، همان ها که در دي ماه گذشته با سوار شدن بر روي موج اعتراضات به حق مردم به وضعيت معيشتي شعارهايي در حمايت از رضاشاه سردادند اين روزها نيز وارد ميدان شده و براي ديکتاتور مقبور نوحه سرايي مي کنند.
حافظه تاريخي ملت ايران از سوي اين عده اندک بسيار ضعيف پنداشته مي شود، آنها گمان مي کنند که مردم مسلمان ايران يا مطالعه نکرده اند و يا آنان که سنشان به دوره پهلوي مي رسد آن دوران را از ياد برده اند!
عملکرد رضاشاه را مي توان ملغمه اي از استبداد و ديکتاتوري عريان و دين ستيزي آشکار دانست، افرادي که در فضاي مجازي براي ديکتاتور پهلوي نوحه سرايي مي کنند و او را پدر ايران نوين مي خوانند نيازي به مطالعه کارنامه پهلوي اول نمي بينند.
در ادامه به بازخواني گوشه اي از اين پرونده سراسر سياهي و نکبت مي پردازيم.
بي سواد فحاش!
چنانچه ذکر آن رفت رضاشاه را مي توان در دو حوزه به بررسي و تحليل نشست استبدا و ديکتاتوري در دوره سلطنت وي و همچنين دين ستيزي آشکار به امر اربابان خارجي!
سوء ظن و بدبيني نسبت به اطرافيان و بي حرمتي ، فحاشي و بي سوادي از ويژگي هاي شخصيتي رضاخان بود و اين ويژگي ها در دوره سلطنت نامبرده خود را به عيان نشان داد.
نقل است که در يکي از گفت وگوهاي تيمورتاش با دولت انگليس بر سر موضوع نفت، شاه به علت طولاني شدن مذاکرات، کنترل اعصاب خود را از دست داده و يک روز غرش کنان وارد جلسه هيئت دولت شده و پرونده نفت را داخل بخاري پرتاب مي کند.
رضاشاه با تکيه بر اين تندخويي ها به راحتي به فحاشي و رفتارهاي لات منشانه مي پرداخت که البته بخشي از آن ناشي از بي سوادي و يا کم سوادي او بود. چنانچه فرزندش محمدرضا پهلوي نيز به موضوع بي سوادي پدرش اشاره کرده و به نوعي آن را تاييد مي کند و مي گويد: «...سختي و مشقت زندگي، از دست دادن پدر در دوران کودکي و نبودن وسيله باعث شد که رضاشاه در ابتداي عمر به مدرسه نرود و خواندن و نوشتن را نياموزد.»
در نظام اقتدارگراي عصر پهلوي، رضاشاه به عنوان عنصر اصلي در ساختار سياسي کشور و قدرت، به دليل سوءظن، بدبيني و فحاشي با اطرافيان، بخش مهمي از توان جذب نخبگان را از دست داد. بنابراين تنها پشتيبان حکومت وي محدود به قدرت هاي بيگانه به خصوص انگليس بود که در نهايت پايان کار وي نيز توسط اراده اين کشور رقم خورد. اين نوع رويکرد و رفتار سياسي علاوه بر آنکه بر فضاي سياسي جامعه تاثيرگذار بود در فرهنگ عمومي نيز رواج يافت.
ديکتاتوري که مجلس را تحمل نمي کرد!
در دوره رضاشاه به واسطه تندخويي وي يک ديکتاتوري تمام عيار در کشور حاکم بود ، نه خبري از مجلس و نمايندگان ملت بود و نه اعتراضي از سوي حکومت تحمل مي شد.
از دوره مجلس ششم به بعد، انتخابات بدين شکل صورت مي گرفت که در ابتدا ليستي شامل افراد مورد اعتماد رضاشاه در اختيار روساي شهرباني و فرماندهان لشکر و حکمرانان مناطق مختلف کشور قرار مي گرفت، اين افراد نيز ليست مورد وثوق شاه را به مراکز ارسال مي کردند. اين رويه آنچنان با نظم و دقتي انجام مي شد که به صورت يک رويه قانوني درآمده بود و عملا پيش از آنکه رايي در صندوق انتخابات انداخته شود، نمايندگان شهرهاي مختلف تعيين شده بودند. حداقل نتيجه انتصابي بودن اين نمايندگان در مجالس دوران رضاشاه اين بود که تمامي قوانيني که به مجلس ارسال مي شد، بدون هيچگونه اختلاف و مخالفتي از سوي نمايندگان تصويب مي شد. در واقع دوران رضاشاه را بايد دوران سلطنت به شيوه اي خاص ناميد زيرا فرامين شاه در مجلس، بدون هيچگونه مخالفتي به تصويب مي رسيد. به معنايي ديگر، شاه هم نقش تصويب قوانين را بر عهده داشت و هم به اجراي آن مشغول بود.
شرايط مجالس در دوران رضاشاه پس از مجلس هفتم به شدت اسفبارتر جلوه کرد زيرا تا پيش از اين و به خصوص در مجالس پنجم تا هفتم، نمايندگان راستين ملت همچون آيت الله مدرس به دفعات، مخالفت خود را با شيوه حکمراني، استبداد و تقلبهاي گسترده رضاشاه ابراز مي کردند ولي از دوره هشتم به بعد جاي خالي اين افراد بيش از پيش در مجلس حس مي شد و عملا هيچ گونه مخالفتي از سوي نمايندگان نسبت به اقدامات و لوايح رضاشاه مطرح نمي شد. تمامي اين مجالس در فضايي بسيار آرام برگزار مي شد و به دور از کوچکترين تنش، رسالت خود را بر تصويب کليه لوايح تحت امر دولت رضاشاهي گذارده بودند.
يکي از مباحثي که در مجالس اول تا سوم بسيار مورد چالش قرار مي گرفت، اعتبارنامه نمايندگان بود. اين امر در مجالس هفتم به بعد بدون کوچک ترين اختلاف نظر و مخالفتي و با برگزاري حداکثر دو جلسه تاييد مي شد و نمايندگان منتخب رضاشاه بدون هيچگونه محدوديتي در راستاي اهداف و برنامه هاي وي عمل مي کردند. نکته قابل تامل اينجاست که پروسه راي اعتماد دادن به نخست وزير و وزراي انتخابي وي، بدون هيچ تنشي برگزار مي شد و همواره تمامي وزراي پيشنهادي از سوي نخست وزير که عملا پيشنهاد رضاشاه بود، با راي بالا از مجلس راي اعتماد مي گرفتند و مشغول به کار مي شدند. در واقع اين نمايندگان مجلس بودند که از سوي نخست وزير منتخب رضاشاه انتخاب و تاييد مي شدند نه بالعکس.
نکته ديگري که به قبل از به سلطنت رسيدن رضاخان مربوط مي شود نوع رفتار وي با مجالس دوره قاجار بود، رضاخان که نتوانسته بود در مدت زمان مجلس چهارم فرمان رئيس الوزرايي را از احمدشاه قاجار بگيرد، به واسطه ضعف شاه جوان و ترسي که در وجود اين شاه نسبت به رضاخان وجود داشت، در دوران فترت ميان مجلس چهارم و پنجم شوراي ملي با امضاي اين پادشاه ضعيف، به سمت رئيس الوزرايي برگزيده و به موجب خروج احمدشاه از کشور رسما حاکم ايران شد. اين مسئله موجب اين امر شد که در آستانه انتخابات مجلس پنجم، بسياري از دست نشانده هاي نخست وزير جديد در کشور، به واسطه اينکه کنترل انتخابات در اختيار نيروهاي نظامي تحت امر رضاشاه بودند به سادگي به مجلس راه يافتند تا در مقابل تعداد اندک اپوزيسيون مجلس، شرايط انتقال حکومت از قاجار به پهلوي را ايجاد کنند.
در يک کلام مي توان گفت مجلس شوراي ملي در دوره رضاشاه ملعبه اي بيش نبوده و نمايندگان از سوي وي و از روي ليستي که نوشته شده بود انتخاب مي شدند.
از دين شعاري تا دين ستيزي!
رضاشاه در ابتدا براي کسب وجهه در راستاي دستيابي به سلطنت، تظاهر به اسلام گرايي و پايبندي به اسلام را در اعلاميه ها و بيانيه هاي خود تکرار مي کرده است، اما در مرحله عمل و دستيابي به سه گانه سکولاريسم، ناسيوناليسم و اتاتيسم(دولت سالاري) مجبور به پيوند با نخبگاني چون علي اکبر داور مي شود تا بتواند پروژه تضعيف مذهب و سکولاريسم را به پيش ببرد و خودش را از بند روحانيون و طبقه مذهبي رها سازد.
از اين روي بود که وي پس از به قدرت رسيدن يک دين ستيزي عريان و آشکار را به نمايش گذاشت و در يکي از گام هاي برنامه دين ستيزانه خود به کشف حجاب پرداخت.
رضاشاه از دو اصل اساسي پيروي مي کرد؛ نخست مبارزه با روحانيت و نيروهاي مذهبي و دوم تقليد و کپي برداري از غرب. اين تقليد به حدي بود که در حوزه پوشاک نيز روي داد. در محورهاي اساسي اصلاحات رضاشاهي، تغيير جايگاه زنان، آن هم با استفاده از زور و نمادهاي غربي، مسئله اي بود که بيشترين مخالفتها را به همراه داشت.
نخستين کساني که طرح کشف حجاب را اجرا کردند، مدارس، دانشگاه ها، کارکنان دولت و زنان صاحب منصبان سياسي و نظامي بودند. حکومت شرايط را براي حقوق بگيران خود سخت کرده بود. در آن زمان مراسم و ميهمانيهاي مختلفي برگزار مي شد و رسم بر اين بود که حاضرين با همسران خود در اين مراسم شرکت کنند. مقامات کشوري و لشکري، روساي ادارات، کارمندان دولتي، مستخدمين شهر، نظاميان و ساير شخصيتهاي سياسي، ملزم به شرکت در مهمانيهايي بودند که براي آنان تدارک ديده شده بود و آنها در صورت عدم شرکت در اين مهمانيها مجازات و از شغل خويش برکنار مي شدند و طبيعي بود که حاضران در اين مراسمات و ميهماني ها بايد به صورت بي حجاب ظاهر مي شدند!
اقتصاد ويران در دوره رضاشاه!
پس از روي کارآمدن رضاشاه انتظار مي رفت که وضعيت اقتصادي که به دنبال جنگ جهاني اول و همچنين بي کفايتي سلاطين قبلي به شدت متزلزل شده بود بهبود يابد ولي اين وضعيت تا پايان حکومت پهلوي و پيروزي انقلاب اسلامي بر همان مدار پيش از سلطنت پهلوي مي چرخيد و در بسياري از موارد وضعيت بدتر از پيش نيز شده بود.
پس از روي کار آمدن سلطنت پهلوي نه فقر فراگير نسبت به گذشته کاهش يافت و نه کارگزاراني کارکشته و دلسوز استخدام شدند تا برنامه و بودجه اي براي اصلاح ساختار بغرنج اجتماعي و اقتصادي کشور تنظيم کنند. به علاوه اينک بيش از هر زمان ديگر جايگاه ايران در روابط بين المللي متزلزل گشت.
جمعيت ايران که به دليل شيوع بيماريهاي همه گير، سوء تغذيه، فقدان امکانات بهداشتي و... به کندي افزايش مي يافت، در اين سالها به ۱۱ ميليون نفر رسيده بود، بي آنکه توزيع آن بر مبناي ۲۵درصد در شهرها، و ۲۵درصد عشايري و ۵۰درصد روستايي تغيير کند.
در سراسر اين دوره پرداخت ها دچار کسري مزمن بود و پيوسته بر ميزان بدهي هاي خارجي افزوده مي شد. در ساختار اقتصادي يا فني صنعتي کشور تحول بارزي رخ نداده بود. نزديک به ۹۰درصد نيروي کار در کشاورزي و صنايع دستي روستايي اشتغال داشتند و ۱۰درصد باقي مانده به تجارت، خدمات دولتي و صنايع شهري مشغول بودند. عمده ترين کالاهاي وارداتي ايران مصنوعات صنعتي و عمده ترين صادراتش مواد خام، محصولات کشاورزي، نفت و صنايع دستي نظير فرش بود.
نزديک به ۸۰ تا ۹۰درصد مبادلات بازرگاني ايران با روس و انگليس صورت مي گرفت. با اين حال دوره پهلوي اول به جنگ خلاصه نمي شود اگر چه در اين دوره شاهد احداث صنايع زير بنايي و ايجاد راه هاي مواصلاتي و برخي اصلاحات اقتصادي بوديم اما فقر ناشي از سوء مديريت، استبداد و فساد طبقه حاکم، بي سوادي و جهل توده مردم، دوران سختي را براي ايران رقم زد.
پرونده سراسر سياهي!
البته عملکرد پهلوي اول را به موارد پيش گفته نمي توان خلاصه کرد ، به موارد زير دقت کنيد؛
- جدايي رشته کوه هاي آرارات و بخشيدن آن به ترکيه
- کشتار و تبعيد بيش از 24 هزار نفر از مردم ايران
- جدايي دهکده توريستي فيروزه در خراسان شمالي و اعطاي آن به روسيه که امروز جزو قلمرو ترکمنستان محسوب مي شود.
- امضاي قرارداد ننگين سعدآباد با کشورهاي همسايه عراق ، ترکيه و افغانستان و جدايي بخش هاي زيادي از ايران
- بخشيدن اروند رود به عراق که سال ها بعد در جنگ تحميلي تاوان ها داديم
- جدايي مناطق «بولاغ باشي»، «جوزر»، «قوري گل» ايران توسط ترکيه در زمان رضاشاه
- جدايي روستاهاي «سيرو» و «سرتيک» و برخي مراتع متعلق به کردهاي «جيکانلو»ايران توسط رضاشاه
- جدايي دشت نااميد در سيستان به مساحت 3 هزار کيلومتر در سال 1317
- اعطاي امکانات به باستان شناسان آمريکايي براي کاوش در تخت جمشيد و تاراج آثار تخت جمشيد توسط اين باستان شناسان
- غاصب2167 از روستاهاي کشور و صدور سند اين روستاها به نام خود
- قتل عام کساني که از دادن زمين هايشان به رضاشاه سر باز زدند و نيز کشتن مخالفان خود با آمپول هوا(توسط پزشک احمدي معروف)
- ممنوعيت عزاداري امام حسين(ع) در ماه محرم و صفر
- شهادت روحانيون به نام ايراني به مانند شهيد مدرس به جرم مخالفت با فعاليت هاي ضد انساني رضاشاه
- کشتن شعرا، روشنفکران و اديباني همچون فرخي يزدي ، ميرزاده عشقي ، واعظ قزويني و بسياري از نويسندگان ايراني توسط رضاشاه
- تبعيد نقاش نامي ايراني کمال الملک به بيابان هاي نيشابور
- به شهادت رساندن و مجروح کردن بيش از 1500 تن از مردم عادي مشهد در مسجد گوهرشاد و در جوار حرم مطهر امام رضا(ع)
- تاسيس ارتشي که حتي نتوانست ساعاتي در برابر اشغالگران مقاومت کرده و در نتيجه رضاشاه با خفت و خواري هرچه تمام تن به تبعيد داد
- قلع و قمع کردن عشاير ايران و تبعيد بسياري از آنان
و دهها مورد ديگر نشان مي دهد که رضاشاه نه پدر ايران نوين که باني تخريب کشور و سپردن آن به بيگانگان شديدتر از آني که پيش از او توسط سلاطين بي کفايت در جريان بوده مي باشد.