گزیده ها قسمت چهارم 13 مرداد – 95
هوا ابری است. گرفته و دم کرده. تالاب
انزلی از زیباترین تالابهای جهان در این عصر بارانی زیباست. زیبا و خیال انگیز.
آنجایی که قایقهای موتوری پهلو گرفتهاند، انگار با چمن فرش شده.از دیدنش خیلیها
ذوقزده میشوند؛ آبی که چمن شده. مانند زمین فوتبال.اصلاً یک جوری است که دلت میخواهد
پایت را رویش بگذاری و قدم بزنی. بدون اینکه فکر کنی پایت به آب میرسد. با
هیجان درباره این آب فرش شده میپرسم.
چرا آب سبز شده؟ آقا منصور صاحب قایق موتوری و یکی از محلیها که به قول خودش 36 سال است در تالاب انزلی رفت و آمد دارد ناامیدم میکنند: «این همان گیاه آزولاست که دارد تالاب را نابود میکند. 15 سال پیش برای اینکه غذای پرندهها تأمین شود و خوراک مناسبی باشد برای مزارع برنج، اینجا بذرش را پخش کردند. از جنوب شرق آسیا آورده بودند. حالا همین گیاه دارد نفس تالاب را میگیرد.»
محلیها معتقدند آنقدر رشد این سرخس آبی سریع بوده که نمیگذارد تالاب نفس بکشد. جریان باد مدام تکههای جدا شده این گیاه را که مانند ستاره است جا به جا میکند و سرخس لای نیها و بقیه گیاهان میرود و جلوی جذب اکسیژن و رشد آنها را میگیرد.
همراهانم به موجشکنهای کنار آب که توسط شرکت بنادر و کشتیرانی ساخته شده هم اشاره میکنند و میگویند اینها هم فشار آب را کم کرده: «هرچند این موجشکنها مانع ورود موجها به داخل شهر شده اما حسابی جلوی فشار آب را گرفتهاند و آب یک جورهایی راکد شده.»
قایق موتوری آب را میشکافد و بسرعت از کنار کشتیهای کوچک و بزرگی که در اسکله بندر انزلی پهلو گرفتهاند، میگذرد. صدای بوق چند نفتکش به گوش میرسد. حالا وارد مسیر تالاب شدهایم. پل نیمه شکسته و زنگزده داخل آب این را اعلام میکند؛ ورودی تالاب. میگویند تالاب انزلی 20 هزار هکتار وسعت دارد و 10 شبانه روز طول میکشد که به همهجایش سر بزنی. نیزارهای اطرافمان زیباست و با برگهای سبز روشن و تیره انگار دو سویمان رنگ آمیزی شده. درختچههای کوتاه زیر باران ملایم میدرخشند. نمیدانم نام این درختچهها چیست اما هر چه هست زیبایی تالاب را دو چندان کرده.عطر گیاهان خیس باران خورده با نسیم خنک آب روی پوست صورتم مینشیند.
چند روز قبل در بندر انزلی باران شدیدی باریده و همین باعث شده گیاه آزولا از سطح مرداب تا دریا و اسکله بندرانزلی پیشروی کند و همه جا سبز شود. پا به ساحل خزر هم که میگذاری تکههای سبز سرخس آبی را میبینی. هرچند میگویند این سرخس برای آب شور هیچ ضرری ندارد و در آب شیرین برای رشد گیاهان بازدارنده است.
مسعود باقرزاده کریمی، معاون امور تالابهای سازمان حفاظت محیط زیست هم درباره آزولا برایمان بیشتر میگوید: «این گیاه در سال 74 از فیلیپین وارد کشور شد. آزولا یک گیاه شناور در آب است که در مناطق مرطوب رشد میکند و مملو از ازت است که برای کشاورزی و برای مزارع برنج بسیار مفید است اما برای آبهای ساکن مانند تالاب ضرر دارد و کارکردهای طبیعی تالابها را مختل میکند. سنبل آبی که به گیاه شیطانی هم معروف است حتی از آزولا هم برای تالاب انزلی خطرناکتر است.»
هر قدر جلوتر میرویم قسمتهای فرش شده آب با این گیاه را بیشتر میبینم. یک جا آب سبز سبز است و جای دیگر زرد و قهوهای؛ سه رنگ این سرخس. این گیاه آبی واقعاً همه تالاب انزلی را فراگرفته. قایق موتوری کنار یکی از نیزارها متوقف میشود. شمار زیادی از نیها زرد شده. لای نیها هم این سرخس به چشم میخورد.
آقا منصور که بیش از 30 سال است در تالاب انزلی قایق میراند برایم میگوید که 80 درصد مرداب را وجب به وجب میشناسد و آن قسمت کوچکی هم که برایش ناشناس مانده به دلیل آن است که قایق نمیتواند واردش شود. کم کم به محوطه لالههای تالاب میرسیم. گل صورتی رنگی که نیلوفر آبی یا لاله تالاب نامیده میشود. اینجا یکی از مناطق مهم گردشگری بندر انزلی هم هست. قایقهای زیادی در میانه و نزدیکی گلها توقف کرده و گردشگران مشغول عکاسی هستند. قایق ما با گلها بیش از بقیه قایقها فاصله دارد اما بقیه قایقها به گلها نزدیک شدهاند: «پره قایقها به ریشهشان میگیرد. برای همین هر سال گلهای لاله کمتر از سال قبل میشود.»
در محوطه گل لاله تا چشم کار میکند برگهای سبز پهن میبینی و پسته دریایی که با ساقههای بلند رو به آسمان دارد. قسمت میانی لاله، سبز و برجسته است که دانه یا بذر گیاه را در خود دارد. محلیها باقالی دریایی مینامندش. چون شباهت اندکی به باقالی دارد. برخی هم به خاطر دانه دانه بودنش به آن پسته دریایی میگویند. کودکی که در یکی از قایقها نشسته، داد میزند: «چقدر شبیه میکروفن هستند.» نگاهم دوباره به سمت لالههای تالاب و پستههای دریایی برمیگردد. راست میگوید ساقهها بلندند و پستههای دریایی بعد از افتادن گلها درست مانند میکروفنهایی درون آب. این گلها در دنیا کمیابند و آنقدر زیبا که دلت میخواهد ساعتها تماشایش کنی. میگویند اگر نابود شود هیچ راهی برای احیایش نیست.
گردشگر یکی از قایقها تا دستش را به سمت گل صورتی زیبایی دراز میکند، صدای منصور بلند میشود: «گل را نچین حیف است به میوهاش هم دست نزن! یکیاش را که بچینی، 17-18 گل سال بعد را نابود کردهای. امان از دست این مردم؛ نمیدانی چقدر از دستشان حرص میخورم. چرا به منابع خودمان رحم نمیکنیم. بروید بلوار ببینید چقدر از همینها میفروشند. از تالاب آبکنار میچینند. چکمه و لباس پلاستیکی میپوشند و شبها میروند سر وقتشان. اینجا کمتر میتوانند بچینند، گشت محیط زیست یکسره میآید و میرود. خیلی از قایقرانها هم حساس هستند.»
منصور چند بار در تالاب چرخ میزند و ظرفهای یک بار مصرفی را که توی آب ریخته نشانم میدهد: «نمیدانی چقدر زباله و ظرف یک بار مصرف داخل تالاب رها شده و زیر آب رفته.» او همین طور قایق را جلو میراند و زبالههای کف مرداب را نشان میدهد.»
او چند گل پوسیده را از درون آب بیرون میکشد و نشانمان میدهد: «خفه شدهاند. با همین آزولا و گل و لای. میدانی چند سال است این تالاب لایروبی نشده؟ چند بار دستگاه آوردند اما به جایی نرسید.» آقا منصور بارها به قایق و عمق کم آب اشاره میکند؛ جاهایی که موتور قایق هم بسختی کار میکند: «پر از گل و لای است و همین آزولا.» مسعود باقرزاده هم لایروبی را برای تالاب انزلی مفید میداند چراکه حجم بالای رسوبات مانع ورود جریانهای رودخانهای به تالاب میشود. طرحهای ملی که در آینده در این تالاب اجرا میشود با تمرکز بر لایروبی از تالاب است تا دهانه رودخانهها باز و آبهای رودخانهای وارد تالاب شود. سازمان حفاظت محیط زیست هماکنون با کمک پژوهشگران ژاپنی طرحهایی را به صورت پایلوت – پلان اجرا میکنند که این طرحها میتواند در آینده برای تالاب انزلی مفید باشد. از جمله طرحهای ملی که برای تالاب انزلی در آینده اجرا میشود همین لایروبی است.
قایق موتوری کمی آن سوتر که عمق آب بیشتر شده آب را میشکافد و پیش میرود. حالا نزدیک ورودی تالاب غازیان هستیم. جایی که یک دستگاه لایروب بزرگ هست اما کسی داخلش نیست تا با او صحبت کنم: «همیشه خالی است، سالهاست اینجا افتاده و کسی هم سراغش نمیآید.» اینجا تالاب به روستاهای اطراف میرسد. خیلی از گردشگران صبح میآیند و به قایقرانها میسپارند تا غروب پیشان بروند. اینجا گردشگرانی را میبینم که قلاب ماهیگیریشان را به آب انداختهاند: «میآیند از آب و هوا و زیباییهای اینجا استفاده کنند. کپور هم هست. گاهی که شانس یارشان باشد میگیرند.»
کم کم در دل آب جلو میرویم، دور تا دورمان جنگلهای زیبایی میبینم که به روستاهای صومعهسرا و رشت منتهی میشود. در این هوای طربانگیز آدم دلش میخواهد از قایق پیاده شود و گشتی در روستاها بزند. در کنار مزارع سرسبز، درست کنار آب، ناگهان گاو، گاومیش و اسبهایی را میبینم که در حال چرا هستند. اینجا موزه حیات وحش تالاب انزلی است. این مزارع گسترده در میان تالاب جایی است برای چرای این حیوانات و منظرهای زیبا برای گردشگرانی که بعد از دیدن لالههای زیبا به این بخش از تالاب رسیدهاند. تصویر زیبای تالاب با لالههای درخشانش هنوز در ذهنم موج میزند که به ساحل میرسیم.
در اسکله بندر انزلی که به بلوار معروف است تا دلت بخواهد در کنار بساط باقالی پخته، پسته دریایی میفروشند. همان بذر نایابی که هرگز نباید از ساقه جدا شود. بهایش ناچیز است، از 500 تومان تا 1500 تومان. دانههایش را پوست میکنند و میخورند. هر چند طعم خاصی ندارد. آقا منصور که این صحنهها برایش آشناست سری تکان میدهد و با تأسف میگذرد. از آقای فروشنده میپرسم: «مگر نمیدانی کندن این گیاه ممنوع است. این گل تا چند سال دیگر نایاب میشود.» سرش را به زحمت از روی گوشیاش بلند میکند: «اینها پرورشیاند. از تالاب آبکنار آوردهایم.» در میانه این گفتوگو دوستش چند کیسه پسته دریایی تازه برایش میآورد. تازهاش 2 هزار تومان. یاد حرفهای آقا منصور میافتم و کندن شبانه گلها در تالاب آبکنار. بهایی ناچیز برای نابودی زیباترین گیاه تالاب انزلی. از کنارشان میگذرم... همچنان باد ملایمی از سوی اسکله به خشکی میوزد.منبع: روزنامه ایران
چرا آب سبز شده؟ آقا منصور صاحب قایق موتوری و یکی از محلیها که به قول خودش 36 سال است در تالاب انزلی رفت و آمد دارد ناامیدم میکنند: «این همان گیاه آزولاست که دارد تالاب را نابود میکند. 15 سال پیش برای اینکه غذای پرندهها تأمین شود و خوراک مناسبی باشد برای مزارع برنج، اینجا بذرش را پخش کردند. از جنوب شرق آسیا آورده بودند. حالا همین گیاه دارد نفس تالاب را میگیرد.»
محلیها معتقدند آنقدر رشد این سرخس آبی سریع بوده که نمیگذارد تالاب نفس بکشد. جریان باد مدام تکههای جدا شده این گیاه را که مانند ستاره است جا به جا میکند و سرخس لای نیها و بقیه گیاهان میرود و جلوی جذب اکسیژن و رشد آنها را میگیرد.
همراهانم به موجشکنهای کنار آب که توسط شرکت بنادر و کشتیرانی ساخته شده هم اشاره میکنند و میگویند اینها هم فشار آب را کم کرده: «هرچند این موجشکنها مانع ورود موجها به داخل شهر شده اما حسابی جلوی فشار آب را گرفتهاند و آب یک جورهایی راکد شده.»
قایق موتوری آب را میشکافد و بسرعت از کنار کشتیهای کوچک و بزرگی که در اسکله بندر انزلی پهلو گرفتهاند، میگذرد. صدای بوق چند نفتکش به گوش میرسد. حالا وارد مسیر تالاب شدهایم. پل نیمه شکسته و زنگزده داخل آب این را اعلام میکند؛ ورودی تالاب. میگویند تالاب انزلی 20 هزار هکتار وسعت دارد و 10 شبانه روز طول میکشد که به همهجایش سر بزنی. نیزارهای اطرافمان زیباست و با برگهای سبز روشن و تیره انگار دو سویمان رنگ آمیزی شده. درختچههای کوتاه زیر باران ملایم میدرخشند. نمیدانم نام این درختچهها چیست اما هر چه هست زیبایی تالاب را دو چندان کرده.عطر گیاهان خیس باران خورده با نسیم خنک آب روی پوست صورتم مینشیند.
چند روز قبل در بندر انزلی باران شدیدی باریده و همین باعث شده گیاه آزولا از سطح مرداب تا دریا و اسکله بندرانزلی پیشروی کند و همه جا سبز شود. پا به ساحل خزر هم که میگذاری تکههای سبز سرخس آبی را میبینی. هرچند میگویند این سرخس برای آب شور هیچ ضرری ندارد و در آب شیرین برای رشد گیاهان بازدارنده است.
مسعود باقرزاده کریمی، معاون امور تالابهای سازمان حفاظت محیط زیست هم درباره آزولا برایمان بیشتر میگوید: «این گیاه در سال 74 از فیلیپین وارد کشور شد. آزولا یک گیاه شناور در آب است که در مناطق مرطوب رشد میکند و مملو از ازت است که برای کشاورزی و برای مزارع برنج بسیار مفید است اما برای آبهای ساکن مانند تالاب ضرر دارد و کارکردهای طبیعی تالابها را مختل میکند. سنبل آبی که به گیاه شیطانی هم معروف است حتی از آزولا هم برای تالاب انزلی خطرناکتر است.»
هر قدر جلوتر میرویم قسمتهای فرش شده آب با این گیاه را بیشتر میبینم. یک جا آب سبز سبز است و جای دیگر زرد و قهوهای؛ سه رنگ این سرخس. این گیاه آبی واقعاً همه تالاب انزلی را فراگرفته. قایق موتوری کنار یکی از نیزارها متوقف میشود. شمار زیادی از نیها زرد شده. لای نیها هم این سرخس به چشم میخورد.
آقا منصور که بیش از 30 سال است در تالاب انزلی قایق میراند برایم میگوید که 80 درصد مرداب را وجب به وجب میشناسد و آن قسمت کوچکی هم که برایش ناشناس مانده به دلیل آن است که قایق نمیتواند واردش شود. کم کم به محوطه لالههای تالاب میرسیم. گل صورتی رنگی که نیلوفر آبی یا لاله تالاب نامیده میشود. اینجا یکی از مناطق مهم گردشگری بندر انزلی هم هست. قایقهای زیادی در میانه و نزدیکی گلها توقف کرده و گردشگران مشغول عکاسی هستند. قایق ما با گلها بیش از بقیه قایقها فاصله دارد اما بقیه قایقها به گلها نزدیک شدهاند: «پره قایقها به ریشهشان میگیرد. برای همین هر سال گلهای لاله کمتر از سال قبل میشود.»
در محوطه گل لاله تا چشم کار میکند برگهای سبز پهن میبینی و پسته دریایی که با ساقههای بلند رو به آسمان دارد. قسمت میانی لاله، سبز و برجسته است که دانه یا بذر گیاه را در خود دارد. محلیها باقالی دریایی مینامندش. چون شباهت اندکی به باقالی دارد. برخی هم به خاطر دانه دانه بودنش به آن پسته دریایی میگویند. کودکی که در یکی از قایقها نشسته، داد میزند: «چقدر شبیه میکروفن هستند.» نگاهم دوباره به سمت لالههای تالاب و پستههای دریایی برمیگردد. راست میگوید ساقهها بلندند و پستههای دریایی بعد از افتادن گلها درست مانند میکروفنهایی درون آب. این گلها در دنیا کمیابند و آنقدر زیبا که دلت میخواهد ساعتها تماشایش کنی. میگویند اگر نابود شود هیچ راهی برای احیایش نیست.
گردشگر یکی از قایقها تا دستش را به سمت گل صورتی زیبایی دراز میکند، صدای منصور بلند میشود: «گل را نچین حیف است به میوهاش هم دست نزن! یکیاش را که بچینی، 17-18 گل سال بعد را نابود کردهای. امان از دست این مردم؛ نمیدانی چقدر از دستشان حرص میخورم. چرا به منابع خودمان رحم نمیکنیم. بروید بلوار ببینید چقدر از همینها میفروشند. از تالاب آبکنار میچینند. چکمه و لباس پلاستیکی میپوشند و شبها میروند سر وقتشان. اینجا کمتر میتوانند بچینند، گشت محیط زیست یکسره میآید و میرود. خیلی از قایقرانها هم حساس هستند.»
منصور چند بار در تالاب چرخ میزند و ظرفهای یک بار مصرفی را که توی آب ریخته نشانم میدهد: «نمیدانی چقدر زباله و ظرف یک بار مصرف داخل تالاب رها شده و زیر آب رفته.» او همین طور قایق را جلو میراند و زبالههای کف مرداب را نشان میدهد.»
او چند گل پوسیده را از درون آب بیرون میکشد و نشانمان میدهد: «خفه شدهاند. با همین آزولا و گل و لای. میدانی چند سال است این تالاب لایروبی نشده؟ چند بار دستگاه آوردند اما به جایی نرسید.» آقا منصور بارها به قایق و عمق کم آب اشاره میکند؛ جاهایی که موتور قایق هم بسختی کار میکند: «پر از گل و لای است و همین آزولا.» مسعود باقرزاده هم لایروبی را برای تالاب انزلی مفید میداند چراکه حجم بالای رسوبات مانع ورود جریانهای رودخانهای به تالاب میشود. طرحهای ملی که در آینده در این تالاب اجرا میشود با تمرکز بر لایروبی از تالاب است تا دهانه رودخانهها باز و آبهای رودخانهای وارد تالاب شود. سازمان حفاظت محیط زیست هماکنون با کمک پژوهشگران ژاپنی طرحهایی را به صورت پایلوت – پلان اجرا میکنند که این طرحها میتواند در آینده برای تالاب انزلی مفید باشد. از جمله طرحهای ملی که برای تالاب انزلی در آینده اجرا میشود همین لایروبی است.
قایق موتوری کمی آن سوتر که عمق آب بیشتر شده آب را میشکافد و پیش میرود. حالا نزدیک ورودی تالاب غازیان هستیم. جایی که یک دستگاه لایروب بزرگ هست اما کسی داخلش نیست تا با او صحبت کنم: «همیشه خالی است، سالهاست اینجا افتاده و کسی هم سراغش نمیآید.» اینجا تالاب به روستاهای اطراف میرسد. خیلی از گردشگران صبح میآیند و به قایقرانها میسپارند تا غروب پیشان بروند. اینجا گردشگرانی را میبینم که قلاب ماهیگیریشان را به آب انداختهاند: «میآیند از آب و هوا و زیباییهای اینجا استفاده کنند. کپور هم هست. گاهی که شانس یارشان باشد میگیرند.»
کم کم در دل آب جلو میرویم، دور تا دورمان جنگلهای زیبایی میبینم که به روستاهای صومعهسرا و رشت منتهی میشود. در این هوای طربانگیز آدم دلش میخواهد از قایق پیاده شود و گشتی در روستاها بزند. در کنار مزارع سرسبز، درست کنار آب، ناگهان گاو، گاومیش و اسبهایی را میبینم که در حال چرا هستند. اینجا موزه حیات وحش تالاب انزلی است. این مزارع گسترده در میان تالاب جایی است برای چرای این حیوانات و منظرهای زیبا برای گردشگرانی که بعد از دیدن لالههای زیبا به این بخش از تالاب رسیدهاند. تصویر زیبای تالاب با لالههای درخشانش هنوز در ذهنم موج میزند که به ساحل میرسیم.
در اسکله بندر انزلی که به بلوار معروف است تا دلت بخواهد در کنار بساط باقالی پخته، پسته دریایی میفروشند. همان بذر نایابی که هرگز نباید از ساقه جدا شود. بهایش ناچیز است، از 500 تومان تا 1500 تومان. دانههایش را پوست میکنند و میخورند. هر چند طعم خاصی ندارد. آقا منصور که این صحنهها برایش آشناست سری تکان میدهد و با تأسف میگذرد. از آقای فروشنده میپرسم: «مگر نمیدانی کندن این گیاه ممنوع است. این گل تا چند سال دیگر نایاب میشود.» سرش را به زحمت از روی گوشیاش بلند میکند: «اینها پرورشیاند. از تالاب آبکنار آوردهایم.» در میانه این گفتوگو دوستش چند کیسه پسته دریایی تازه برایش میآورد. تازهاش 2 هزار تومان. یاد حرفهای آقا منصور میافتم و کندن شبانه گلها در تالاب آبکنار. بهایی ناچیز برای نابودی زیباترین گیاه تالاب انزلی. از کنارشان میگذرم... همچنان باد ملایمی از سوی اسکله به خشکی میوزد.منبع: روزنامه ایران
تمایل به
خریدن برندها از کجا میآید؟
«مارکپوشی» تب تندی است که این روزها به
پیشانی سبک زندگی خیلیها نشسته و دیگر خیلی فرق میکند که این مارک مربوط به لباس
باشد یا وسیله دیگر؛ مهم فقط این است که کالای مورد نظر مُهر یکی از شرکتهای
تولیدکنندهای را به پیشانی داشته باشد که به اصطلاح امروز «برند» محسوب میشوند.
اگر در روزگاری مارکپوشی مختص به افکار جوانانه و خامی آنها تلقی میشد، امروز گویا این موضوع تعمیم بیشتری یافته و مرزهای مختلف شیوه زندگی آدمها را درنوردیده است. این تب آنقدر داغ شده که حتی دیگر برای خیلیها مهم است که مثلا کاغذ دیواری منزلشان محصول فلان شرکت معتبر باشد یا اجاق گاز آشپزخانه صرفنظر از کارآیی نامی بزرگ بر تنش حک شده و از خانواده یکی از غولهای صنعت لوازم خانگی باشد.
این روزها خیلیها حاضرند برای خرید جنس و وسیلهای که نام ترکیه، انگلیس یا کشور صاحبنام در زمینه تولید آن وسیله را با خود به یدک میکشد، چند برابر قیمت همان وسیله و کارایی با نامی غیرآشناتر هزینه کنند. برای آگاهی از میزان درجه این تب نشسته بر پیشانی جامعه نیاز به مرور آمار و ارقام پیچیده مربوط به واردات لوازم (قاچاق یا غیرقاچاق) نیست فقط کافی است در یک روز عادی و در چند نقطه از شهر به مراکز تجاری غولپیکری سر بزنید که فروشگاهها یا بهاصطلاح خودشان نمایندگی این نامهای بزرگ تجاری را در خود جا دادهاند. دیگر خرید از شرکتی که ارزانترین و بیکیفیتترین محصولش هزینه زیادی را طلب میکند مختص به قشر خاص و مرفهی نیست که مهم نبودن هزینهها حتی از ظاهرشان هم مشخص باشد. شما در این فروشگاهها و نمایندگیها با انبوه آدمهایی روبهرو میشوید که فقط برایشان آن «مارک» مهم است و حالا اینکه برای خرید آن متحمل چه حجم از فشار مالی میشوند یا مجبورند برای تهیهاش دور چند نیاز اساسی دیگر خود خط قرمز بکشند، دیگر اهمیت چندانی ندارد.
مارکگرایی مفهومی است که از اواسط دهه ١٩٨٠ مطرح شد. نتیجه این امر این بود که بسیاری از شرکتها علاوه بر تمرکز خود بر چگونگی تولید محصولات به این موضوع توجه کنند که به ایجاد یک تصویر از نام تجاری شرکت خود در ذهن مردم بپردازند. این شرکتها با انتقال عملیاتهای تولیدی خود به کشورهایی برخوردار از نیروی کار و سایر هزینههای تولیدی ارزانتر، پول لازم برای ارسال پیامهایی قدرتمند از نام تجاری خود را آزاد کردند و به این ترتیب مارکگرایی به شکلگیری برخی از قدرتمندترین و ثروتمندترین شرکتهای چندملیتی در تمام زمانها منجر شد. اواخر دهه ٧٠، مرحله جدیدی از سبک زندگی برای مردم ایران بود. پوششها دچار دگرگونی و کمکم مدهای جدید دنیا جایگزین پوشش متداول جامعه ایرانی شد و دامنه این تغییر و تحولات همزمان با پوشش به سایر جنبههای زندگی افراد هم کشیده شد.
در نیمه نخست دهه ٨٠ بود که عدهای شم اقتصادیشان را به کار انداختند و وقتی بازار ایران را برای ورود اجناس خوشنام خارجی مستعد دیدند، اقدام به ورود آنها به کشور از طرق مختلف کردند. البته باز هم عدهای در کشور اقدام به کپیبرداری و طرحهایی همچون عکس خوانندگان غربی، کلماتی به زبان لاتین و... را روی لوازم مختلف حک و به بازار عرضه کردند. البته اینکه فرد بخواهد از یکی از محصولات یا لوازمی استفاده کند که در دنیا بسیار خوشنام است و به اصطلاح «برند» محسوب میشود، اشکالی ندارد و به سبک زندگی شخصی هر فردی مربوط میشود اما شاید آسیب این رویه از آنجا آغاز شود که فرد برای تهیه کالایی که نام معتبر داشته باشد، صرفنظر از کارایی، به زحمت افتاده و خود را ملزم بداند که حتما و به هر طریقی که شده آن را تهیه و حتما از آن مارک استفاده کند.
سعید خراطها، آسیبشناس «مارکپوشی» را یک آسیب نمیداند. آن را محصول آسیب اجتماعی بزرگی به اسم «فاصله طبقاتی» میداند و میگوید: «فاصله طبقاتی یک مفهوم جامعهشناختی است که احساس وجود فاصله بین لایههای مختلف جامعه را بیان میکند و این به مفهوم آن است که فرد حس میکند از طبقهای از جامعه جداست. این فاصله از محل سکونت، خودرو، پوشش، شیوه تغذیه و تفریحات آشکار میشود و در نتیجه طبقات پایین جامعه برای اینکه این فاصله خیلی اذیتشان نکند و فرد طبقه بالاتری را قبول کنند که در جامعه و با آنها زندگی میکند، مجبور است که با المانهای حداقلی این مسأله را هضم کند و آن هم روی آوردن به «مارک»هاست. این مسأله (مارکپوشی) آسیب اجتماعی نیست اما زاده آسیبهای اجتماعی است که مهمترینش همان فاصله مالی و طبقاتی افراد جامعه است. این موضوع واکنش طبیعی یک جامعه سالم است برای اینکه هیچ دلیل ندارد در کشوری که همه در منابع آن شریک هستند، یکی سوار بر پورشه باشد و دیگری گرفتار تهیه نان شب. احساس فقر و سعی در جبرانش یک موضوع طبیعی است اما عوامل آن نه. نزاع طبقاتی و کشمکش محصول همین شرایط است.»
کتونی را چندباری در دستانش میچرخاند و خوب نگاه میکند. فروشنده سایز پایش را میپرسد و بعد از چند دقیقه مقابل آینه یکی از نمایندگیهای معروف لوازم ورزشی ایستاده و خودش را با غرور تمام نگاه میکند. کارت بانکیاش را به فروشنده میدهد، رمز را میگوید و تمام. به همین راحتی و در عرض چند دقیقه برای خرید کتونی مارک محبوبش کل پولی را که در تابستان کار و پسانداز کرده بود، میدهد. توحید ٢٣ ساله است و یک تابستان کار کرده تا بتواند آخرین مدل کتونی مارک محبوبش را بخرد: «اصلا میپوشیش میفهمی چه چیزیه. پامرو داغون کرده بودن این آشغالای تو بازار. دیگه حالا تو زندگی یه کتونی خوب هم نداشته باشیم باید سرمون رو بذاریم بمیربم دیگه.»
آرام خیابان را قدم میزنند و پشت ویترین هر مغازه چندلحظهای صبر و به ویترین نگاه میکنند. بعد یکی از آنها نظری میدهد و دیگری تأیید یا مخالفت میکند. بعد از ٣سال نامزد بودن تازه این تابستان میروند برای آغاز زندگی مشترکشان: «دیگه کلافه شده بودیم جفتمون. سخته نامزدی طولانی بشه اما چاره دیگهای هم نبود. باید صبر میکردیم خونهمونرو تحویل بگیریم.» محمود کارمند یکی از شرکتهای قطعهسازی است و سهیلا مربی مهد کودک. بعد از عقد با کمک خانوادههایشان یک واحدآپارتمان در اطراف تهران خریدهاند و این قسط آخر که تمام شود آینه و قرآن میبرند خانه خودشان. محمود میگوید: «دیگه این ماه تموم میشه قسطهامون و آخر تابستون هم عروسیمونه. واقعا شرمندش شدم. همه خواهرهاش خونههاشون جاهای خیلی خوبیه اما من بیشتر از این نتونستم. عوضش بهش قول دادم خونهزندگیمون از همهشون سر باشه و الانم اومدیم دنبال کاغذ دیواری.» اینها را میگوید و نام چند مارک آلمانی کاغذ دیواری را به زبان میآورد که سهیلا با خنده میگوید خب من هم جهازم رو «برند» آوردم.
سه نفرند، روی یکی از نیمکتهای پارکی حوالی انقلاب نشستهاند. هرازگاهی یکی چیزی میگوید و بعد صدای قهقهه دونفر دیگر بالا میرود. ظاهرشان با چند دختر و پسر دیگر فرق میکند و به قول خودشان: «فیکپوش نیستن». محمد مهندسی متالوژی میخواند و با پرایدش در یکی از آژانسهای امیرآباد کار میکند. چشمانش آبی تیلهای است، دور موهایش را سفید کرده و بالای آنها را که بلندتر است با کش بسته. رفقایش به او میگویند «ممد اوکراینی». میگوید تا حالا کسی لباس فیک تن او ندیده: «یا نمیخرم یا جمع میکنم درستدرمونشرو میخرم. آدم نپوشه بهتره تا فیک و تقلبی تنش کنه. مشکل مالی خاصی هم ندارم. کار میکنم که واس خودم خرج کنم دیگه. کل تیپ تنم الان مال خودمه و همه مارک.» رفقایش میخندند و بعد خودش هم با خنده ادامه میدهد: «البته جز همین شلواری که پامه.» چون این ماه کمتر سر کار رفته و مجبور شده که پول جین برندش را از یکی از رفاقیش قرض بگیرد.
حال سوال اینجاست که اگر فرد قادر به تأمین حداقلهایی که به گمانش او را همرنگ جامعه میکند نباشد چه اتفاقی میافتد و آیا این موضوع تبعات روحی یا اجتماعی برای او به همراه دارد؟ سعید خراطها میگوید: «قطعا فرد طبقه متوسط یا کسی که حتی متعلق به طبقه پایینی از جامعه است، استطاعت آن را ندارد که در بهترین نقاط شهر خانه بخرد، خودرو مدل بالای خارجی سوار شود یا اینکه به فلان رستوران برود بنابراین مجبور است که مثلا با خرید یک کتونی از مارک معروف این خلأها را جبران کند.
فرد چیز خاصی در زندگی ندارد که ارزش مادی بالایی داشته باشد اما موبایل گرانقیمت مثلا از مارکی معروف میخرد یا یک لباس از برندی معروف به تن میکند تا به نوعی او هم خودنمایی کرده باشد و نشان دهد که خیلی هم از این قافله عقب نیست. مثلا او این لباسها را میخرد و در پارک محله خودشان به همسایهها فخر میفروشد و دقیقا مانند بازتابی از دیدن یکی همسنوسال خودش سوار بر خودرویی گرانقیمت در خیابان است درحالیکه او استطاعت مالی برای خرید خیلی از آن کمتر خودرو را هم ندارد. حالا اگر فرد نتواند همین حداقلها را هم برای خودش مهیا کند، فاصله اجتماعی را طبقاتی بیشتر و زشتتر از هر زمان دیگری برایش خودنمایی میکند و این بسیار خطرناک است.
این آسیبشناس معتقد است که عدم اغنای چنین موضوعی در فرد خصوصا جوانان آنها را یاغیتر میکند و احساس حقارت را در آنها به وجود میآورد: «این موضوع خطرناک است چون تبعاتی مانند سرخوردگی و عدم اعتمادبهنفس به همراه دارد و فرد را یاغی میکند. وقتی دانشجویی میبیند همه همکلاسیهایش مثلا با خودرو مدل بالا به دانشگاه میآیند و او حتی نمیتواند یک کتونی گرانقیمت مارکدار بخرد، ناخودآگاه خشمگین میشود و در او احساس نفرت از سایر طبقههای اجتماعی به وجود میآید.
شاید اصل این «برند»پوشی فردی که استطاعت مالی آن را ندارد خودش آسیب نباشد اما عواملی که آن را در فرد به وجود آورده یا تبعاتی که این موضوع به همراه دارد، بسیار خطرناک است و اصلا ساده نیست. فردی که احساس حقارت میکند و برای جبرانش به هر دری میزند، زنگ خطر برای جامعه و مدیریت آن است نه افراد.»منبع: روزنامه شهروند
اگر در روزگاری مارکپوشی مختص به افکار جوانانه و خامی آنها تلقی میشد، امروز گویا این موضوع تعمیم بیشتری یافته و مرزهای مختلف شیوه زندگی آدمها را درنوردیده است. این تب آنقدر داغ شده که حتی دیگر برای خیلیها مهم است که مثلا کاغذ دیواری منزلشان محصول فلان شرکت معتبر باشد یا اجاق گاز آشپزخانه صرفنظر از کارآیی نامی بزرگ بر تنش حک شده و از خانواده یکی از غولهای صنعت لوازم خانگی باشد.
این روزها خیلیها حاضرند برای خرید جنس و وسیلهای که نام ترکیه، انگلیس یا کشور صاحبنام در زمینه تولید آن وسیله را با خود به یدک میکشد، چند برابر قیمت همان وسیله و کارایی با نامی غیرآشناتر هزینه کنند. برای آگاهی از میزان درجه این تب نشسته بر پیشانی جامعه نیاز به مرور آمار و ارقام پیچیده مربوط به واردات لوازم (قاچاق یا غیرقاچاق) نیست فقط کافی است در یک روز عادی و در چند نقطه از شهر به مراکز تجاری غولپیکری سر بزنید که فروشگاهها یا بهاصطلاح خودشان نمایندگی این نامهای بزرگ تجاری را در خود جا دادهاند. دیگر خرید از شرکتی که ارزانترین و بیکیفیتترین محصولش هزینه زیادی را طلب میکند مختص به قشر خاص و مرفهی نیست که مهم نبودن هزینهها حتی از ظاهرشان هم مشخص باشد. شما در این فروشگاهها و نمایندگیها با انبوه آدمهایی روبهرو میشوید که فقط برایشان آن «مارک» مهم است و حالا اینکه برای خرید آن متحمل چه حجم از فشار مالی میشوند یا مجبورند برای تهیهاش دور چند نیاز اساسی دیگر خود خط قرمز بکشند، دیگر اهمیت چندانی ندارد.
مارکگرایی مفهومی است که از اواسط دهه ١٩٨٠ مطرح شد. نتیجه این امر این بود که بسیاری از شرکتها علاوه بر تمرکز خود بر چگونگی تولید محصولات به این موضوع توجه کنند که به ایجاد یک تصویر از نام تجاری شرکت خود در ذهن مردم بپردازند. این شرکتها با انتقال عملیاتهای تولیدی خود به کشورهایی برخوردار از نیروی کار و سایر هزینههای تولیدی ارزانتر، پول لازم برای ارسال پیامهایی قدرتمند از نام تجاری خود را آزاد کردند و به این ترتیب مارکگرایی به شکلگیری برخی از قدرتمندترین و ثروتمندترین شرکتهای چندملیتی در تمام زمانها منجر شد. اواخر دهه ٧٠، مرحله جدیدی از سبک زندگی برای مردم ایران بود. پوششها دچار دگرگونی و کمکم مدهای جدید دنیا جایگزین پوشش متداول جامعه ایرانی شد و دامنه این تغییر و تحولات همزمان با پوشش به سایر جنبههای زندگی افراد هم کشیده شد.
در نیمه نخست دهه ٨٠ بود که عدهای شم اقتصادیشان را به کار انداختند و وقتی بازار ایران را برای ورود اجناس خوشنام خارجی مستعد دیدند، اقدام به ورود آنها به کشور از طرق مختلف کردند. البته باز هم عدهای در کشور اقدام به کپیبرداری و طرحهایی همچون عکس خوانندگان غربی، کلماتی به زبان لاتین و... را روی لوازم مختلف حک و به بازار عرضه کردند. البته اینکه فرد بخواهد از یکی از محصولات یا لوازمی استفاده کند که در دنیا بسیار خوشنام است و به اصطلاح «برند» محسوب میشود، اشکالی ندارد و به سبک زندگی شخصی هر فردی مربوط میشود اما شاید آسیب این رویه از آنجا آغاز شود که فرد برای تهیه کالایی که نام معتبر داشته باشد، صرفنظر از کارایی، به زحمت افتاده و خود را ملزم بداند که حتما و به هر طریقی که شده آن را تهیه و حتما از آن مارک استفاده کند.
سعید خراطها، آسیبشناس «مارکپوشی» را یک آسیب نمیداند. آن را محصول آسیب اجتماعی بزرگی به اسم «فاصله طبقاتی» میداند و میگوید: «فاصله طبقاتی یک مفهوم جامعهشناختی است که احساس وجود فاصله بین لایههای مختلف جامعه را بیان میکند و این به مفهوم آن است که فرد حس میکند از طبقهای از جامعه جداست. این فاصله از محل سکونت، خودرو، پوشش، شیوه تغذیه و تفریحات آشکار میشود و در نتیجه طبقات پایین جامعه برای اینکه این فاصله خیلی اذیتشان نکند و فرد طبقه بالاتری را قبول کنند که در جامعه و با آنها زندگی میکند، مجبور است که با المانهای حداقلی این مسأله را هضم کند و آن هم روی آوردن به «مارک»هاست. این مسأله (مارکپوشی) آسیب اجتماعی نیست اما زاده آسیبهای اجتماعی است که مهمترینش همان فاصله مالی و طبقاتی افراد جامعه است. این موضوع واکنش طبیعی یک جامعه سالم است برای اینکه هیچ دلیل ندارد در کشوری که همه در منابع آن شریک هستند، یکی سوار بر پورشه باشد و دیگری گرفتار تهیه نان شب. احساس فقر و سعی در جبرانش یک موضوع طبیعی است اما عوامل آن نه. نزاع طبقاتی و کشمکش محصول همین شرایط است.»
کتونی را چندباری در دستانش میچرخاند و خوب نگاه میکند. فروشنده سایز پایش را میپرسد و بعد از چند دقیقه مقابل آینه یکی از نمایندگیهای معروف لوازم ورزشی ایستاده و خودش را با غرور تمام نگاه میکند. کارت بانکیاش را به فروشنده میدهد، رمز را میگوید و تمام. به همین راحتی و در عرض چند دقیقه برای خرید کتونی مارک محبوبش کل پولی را که در تابستان کار و پسانداز کرده بود، میدهد. توحید ٢٣ ساله است و یک تابستان کار کرده تا بتواند آخرین مدل کتونی مارک محبوبش را بخرد: «اصلا میپوشیش میفهمی چه چیزیه. پامرو داغون کرده بودن این آشغالای تو بازار. دیگه حالا تو زندگی یه کتونی خوب هم نداشته باشیم باید سرمون رو بذاریم بمیربم دیگه.»
آرام خیابان را قدم میزنند و پشت ویترین هر مغازه چندلحظهای صبر و به ویترین نگاه میکنند. بعد یکی از آنها نظری میدهد و دیگری تأیید یا مخالفت میکند. بعد از ٣سال نامزد بودن تازه این تابستان میروند برای آغاز زندگی مشترکشان: «دیگه کلافه شده بودیم جفتمون. سخته نامزدی طولانی بشه اما چاره دیگهای هم نبود. باید صبر میکردیم خونهمونرو تحویل بگیریم.» محمود کارمند یکی از شرکتهای قطعهسازی است و سهیلا مربی مهد کودک. بعد از عقد با کمک خانوادههایشان یک واحدآپارتمان در اطراف تهران خریدهاند و این قسط آخر که تمام شود آینه و قرآن میبرند خانه خودشان. محمود میگوید: «دیگه این ماه تموم میشه قسطهامون و آخر تابستون هم عروسیمونه. واقعا شرمندش شدم. همه خواهرهاش خونههاشون جاهای خیلی خوبیه اما من بیشتر از این نتونستم. عوضش بهش قول دادم خونهزندگیمون از همهشون سر باشه و الانم اومدیم دنبال کاغذ دیواری.» اینها را میگوید و نام چند مارک آلمانی کاغذ دیواری را به زبان میآورد که سهیلا با خنده میگوید خب من هم جهازم رو «برند» آوردم.
سه نفرند، روی یکی از نیمکتهای پارکی حوالی انقلاب نشستهاند. هرازگاهی یکی چیزی میگوید و بعد صدای قهقهه دونفر دیگر بالا میرود. ظاهرشان با چند دختر و پسر دیگر فرق میکند و به قول خودشان: «فیکپوش نیستن». محمد مهندسی متالوژی میخواند و با پرایدش در یکی از آژانسهای امیرآباد کار میکند. چشمانش آبی تیلهای است، دور موهایش را سفید کرده و بالای آنها را که بلندتر است با کش بسته. رفقایش به او میگویند «ممد اوکراینی». میگوید تا حالا کسی لباس فیک تن او ندیده: «یا نمیخرم یا جمع میکنم درستدرمونشرو میخرم. آدم نپوشه بهتره تا فیک و تقلبی تنش کنه. مشکل مالی خاصی هم ندارم. کار میکنم که واس خودم خرج کنم دیگه. کل تیپ تنم الان مال خودمه و همه مارک.» رفقایش میخندند و بعد خودش هم با خنده ادامه میدهد: «البته جز همین شلواری که پامه.» چون این ماه کمتر سر کار رفته و مجبور شده که پول جین برندش را از یکی از رفاقیش قرض بگیرد.
حال سوال اینجاست که اگر فرد قادر به تأمین حداقلهایی که به گمانش او را همرنگ جامعه میکند نباشد چه اتفاقی میافتد و آیا این موضوع تبعات روحی یا اجتماعی برای او به همراه دارد؟ سعید خراطها میگوید: «قطعا فرد طبقه متوسط یا کسی که حتی متعلق به طبقه پایینی از جامعه است، استطاعت آن را ندارد که در بهترین نقاط شهر خانه بخرد، خودرو مدل بالای خارجی سوار شود یا اینکه به فلان رستوران برود بنابراین مجبور است که مثلا با خرید یک کتونی از مارک معروف این خلأها را جبران کند.
فرد چیز خاصی در زندگی ندارد که ارزش مادی بالایی داشته باشد اما موبایل گرانقیمت مثلا از مارکی معروف میخرد یا یک لباس از برندی معروف به تن میکند تا به نوعی او هم خودنمایی کرده باشد و نشان دهد که خیلی هم از این قافله عقب نیست. مثلا او این لباسها را میخرد و در پارک محله خودشان به همسایهها فخر میفروشد و دقیقا مانند بازتابی از دیدن یکی همسنوسال خودش سوار بر خودرویی گرانقیمت در خیابان است درحالیکه او استطاعت مالی برای خرید خیلی از آن کمتر خودرو را هم ندارد. حالا اگر فرد نتواند همین حداقلها را هم برای خودش مهیا کند، فاصله اجتماعی را طبقاتی بیشتر و زشتتر از هر زمان دیگری برایش خودنمایی میکند و این بسیار خطرناک است.
این آسیبشناس معتقد است که عدم اغنای چنین موضوعی در فرد خصوصا جوانان آنها را یاغیتر میکند و احساس حقارت را در آنها به وجود میآورد: «این موضوع خطرناک است چون تبعاتی مانند سرخوردگی و عدم اعتمادبهنفس به همراه دارد و فرد را یاغی میکند. وقتی دانشجویی میبیند همه همکلاسیهایش مثلا با خودرو مدل بالا به دانشگاه میآیند و او حتی نمیتواند یک کتونی گرانقیمت مارکدار بخرد، ناخودآگاه خشمگین میشود و در او احساس نفرت از سایر طبقههای اجتماعی به وجود میآید.
شاید اصل این «برند»پوشی فردی که استطاعت مالی آن را ندارد خودش آسیب نباشد اما عواملی که آن را در فرد به وجود آورده یا تبعاتی که این موضوع به همراه دارد، بسیار خطرناک است و اصلا ساده نیست. فردی که احساس حقارت میکند و برای جبرانش به هر دری میزند، زنگ خطر برای جامعه و مدیریت آن است نه افراد.»منبع: روزنامه شهروند
بورس اوراق بهادار تهران دیروز بهرغم
جو منفی خود ناشی از افت قیمت نمادهای خودرویی توانست با رشد به کار خود پایان
دهد.در بازار دیروز معاملهگران در شروع بازار شاهد مازاد عرضه و تشکیل صف فروش در
نماد سایپا بودند که این مساله به توقف نماد سایپا منجر شد.
در مورد این توقف ناگهانی، یک مقام مسوول در بورس توضیح داد: شرکت سایپا در جریان اطلاعاتی که در کدال منتشر کرده، باید اقدام به اصلاح فرم مربوط به سایر درآمدها میکرد. این موضوع در حالی برطرف شد که سیستم بهطور خودکار اقدام به توقف نماد «خساپا» کرد.وی با بیان اینکه در این گونه موارد، سیستم به گمان رویدادی مهم، خود به خود اقدام به توقف نماد میکند، ادامه داد: بعد از بررسیهای لازم مشخص شد رویداد با اهمیتی در شرکت سایپا و اطلاعات ارائه شده رخ نداده و بعد از حدود 150 دقیقه نماد آن مورد بازگشایی قرار گرفت.
این بازگشایی که با تجدید قوای خریداران همراه بود، در نهایت منجر به جمع آوری صف فروش سنگین سایپا شد. دیروز سایپا در حالی با معامله 126میلیون سهم به کار خود در بازار پایان داد که این شرکت آمار تولید و فروش محصولات ۴ ماه اول سال و ماه گذشته خود را اعلام کرد. این شرکت طی 4 ماه اول سال در برابر تولید 113هزار و 391 انواع دستگاه، قادر به فروش 108 هزار و 237 دستگاه شده اما ایران خودرو در همین مدت، در برابر تولید 185 هزار و 732 انواع دستگاه قادر به فروش 176هزار و 860 دستگاه شده است. در گروه خودرویی دیروز همچنین شرکت ایران خودرو درباره بودجه اصلاحی سال ۹۵ بر اساس عملکرد واقعی ۳ ماهه دو نکته تکمیلی اعلام کرد.محمد نیک فر معاون مالی «خودرو» با ارسال نامهای به سازمان بورس از تغییرات جزئی در برخی ارقام بودجهای این شرکت خبر داد. در بخش خودرو سازان سنگین نیز «خاور» از قصد خود برای فروش برخی از شرکتهای زیرمجموعه خود خبر داد.
غلامرضا رزازی مدیر عامل ایران خودرو دیزل دیروز با ارسال نامهای به سازمان بورس اعلام کرد: در راستای شفافسازی و تسویه قسمتی از بدهی شرکت، در هیات مدیره مصوب شد قسمتی از سهام شرکتهای تابعه بعد از اخذ نظر هیات مدیره محترم ایران خودرو دیزل و از طریق مزایده عمومی فروخته شود. بنابراین مراتب جهت اطلاع رسانی به سهامداران محترم ارسال میشود. بدیهی است انجام اقدامات قانونی از قبیل اخذ گزارش کارشناسی و مزایده، نیازمند طی تشریفات قانونی بوده که به محض قطعی شدن موضوع، اطلاعرسانی مجدد صورت خواهد پذیرفت. بنابر اعلام وی در حال حاضر آثار مالی اطلاعات افشا شده فوق مشخص نیست و نیاز به بررسیهای بیشتری دارد. بنابراین، به محض روشن شدن، موضوع در اسرع وقت اطلاعرسانی میشود. در بازار دیروز در گروه فلزی بازگشایی بازارهای جهانی توام با رشد بهای روی به کمک گروه تولیدکنندگان این فلز آمد و توسعه معادن روی تا صف خرید نیز پیش رفت.
در این گروه کالسیمین دیروز در بازگشایی با استقبال بازار مواجه شد و توانست با رشد قیمت 6درصدی مواجه شود. سعید انجدانی مدیرعامل «فاسمین» دیروز در مورد دلایل تعدیل سود این شرکت خاطر نشان کرد: با توجه به احتساب نرخ هزار و 600دلاری در بودجه قبلی این نرخ برای هر تن روی به هزار و 800 دلار تعدیل شده است. در همین حال معادن بافق نیز دیروز با شرایط خوبی به تابلو بازگشت. «کبافق» پس از بازگشایی بیش از 5درصد رشد قیمتی را تجربه کرد.این شرکت در گزارش خود از تعدیل نرخ روی جهانی از هزار و 700 دلار به 2هزارو 100 در هرتن خبر داد.در گروه مخابرات، تعرفه فروش تلفن ثابت براساس مصوبه شماره ۶ جلسه شماره ۲۳۷ سازمان تنظیم مقررات ارتباطات تغییر یافت.
محمدرضا بیدخام ضمن اعلام این مطلب گفت: از ابتدای مرداد ماه سال جاری هزینه اتصال یک خط تلفن ثابت مبلغ 2 میلیون ریال تعیین شد. مدیر کل روابط عمومی شرکت مخابرات استان تهران خاطرنشان کرد: متقاضیان دریافت تلفن ثابت در زمان ثبتنام به ازای هر خط مبلغ یک میلیون ریال پرداخت و مابقی مبلغ (یک میلیون ریال) طی 36 ماه پس از راهاندازی خط از مشترک دریافت میشود.
در گروه پتروشیمی، شرکت بازرگانی پتروشیمی بعد از عدم فروش بلوک 7/ 6 درصدی «پترول»، برای دومین بار اقدام به این واگذاری میکند تا در صورت انجام معامله از ترکیب سهامداری این شرکت۲ هزار میلیارد تومانی خارج شود. این بلوک شامل بیش از یک میلیارد و 347 میلیون سهم است که به قیمت پایه هر سهم 143 تومان و بهصورت 33 درصد نقد و باقی اقساط در بازار دوم معاملات بورس و از طریق کارگزاری حافظ روانه میز فروش میشود.در مجموع بازار دیروز بازاری پر عرضه با شاخصی مثبت بود که در آن ارزش معاملات در بورس به حدود180میلیارد تومان و در فرابورس به 153میلیارد تومان بالغ شد.
در مورد این توقف ناگهانی، یک مقام مسوول در بورس توضیح داد: شرکت سایپا در جریان اطلاعاتی که در کدال منتشر کرده، باید اقدام به اصلاح فرم مربوط به سایر درآمدها میکرد. این موضوع در حالی برطرف شد که سیستم بهطور خودکار اقدام به توقف نماد «خساپا» کرد.وی با بیان اینکه در این گونه موارد، سیستم به گمان رویدادی مهم، خود به خود اقدام به توقف نماد میکند، ادامه داد: بعد از بررسیهای لازم مشخص شد رویداد با اهمیتی در شرکت سایپا و اطلاعات ارائه شده رخ نداده و بعد از حدود 150 دقیقه نماد آن مورد بازگشایی قرار گرفت.
این بازگشایی که با تجدید قوای خریداران همراه بود، در نهایت منجر به جمع آوری صف فروش سنگین سایپا شد. دیروز سایپا در حالی با معامله 126میلیون سهم به کار خود در بازار پایان داد که این شرکت آمار تولید و فروش محصولات ۴ ماه اول سال و ماه گذشته خود را اعلام کرد. این شرکت طی 4 ماه اول سال در برابر تولید 113هزار و 391 انواع دستگاه، قادر به فروش 108 هزار و 237 دستگاه شده اما ایران خودرو در همین مدت، در برابر تولید 185 هزار و 732 انواع دستگاه قادر به فروش 176هزار و 860 دستگاه شده است. در گروه خودرویی دیروز همچنین شرکت ایران خودرو درباره بودجه اصلاحی سال ۹۵ بر اساس عملکرد واقعی ۳ ماهه دو نکته تکمیلی اعلام کرد.محمد نیک فر معاون مالی «خودرو» با ارسال نامهای به سازمان بورس از تغییرات جزئی در برخی ارقام بودجهای این شرکت خبر داد. در بخش خودرو سازان سنگین نیز «خاور» از قصد خود برای فروش برخی از شرکتهای زیرمجموعه خود خبر داد.
غلامرضا رزازی مدیر عامل ایران خودرو دیزل دیروز با ارسال نامهای به سازمان بورس اعلام کرد: در راستای شفافسازی و تسویه قسمتی از بدهی شرکت، در هیات مدیره مصوب شد قسمتی از سهام شرکتهای تابعه بعد از اخذ نظر هیات مدیره محترم ایران خودرو دیزل و از طریق مزایده عمومی فروخته شود. بنابراین مراتب جهت اطلاع رسانی به سهامداران محترم ارسال میشود. بدیهی است انجام اقدامات قانونی از قبیل اخذ گزارش کارشناسی و مزایده، نیازمند طی تشریفات قانونی بوده که به محض قطعی شدن موضوع، اطلاعرسانی مجدد صورت خواهد پذیرفت. بنابر اعلام وی در حال حاضر آثار مالی اطلاعات افشا شده فوق مشخص نیست و نیاز به بررسیهای بیشتری دارد. بنابراین، به محض روشن شدن، موضوع در اسرع وقت اطلاعرسانی میشود. در بازار دیروز در گروه فلزی بازگشایی بازارهای جهانی توام با رشد بهای روی به کمک گروه تولیدکنندگان این فلز آمد و توسعه معادن روی تا صف خرید نیز پیش رفت.
در این گروه کالسیمین دیروز در بازگشایی با استقبال بازار مواجه شد و توانست با رشد قیمت 6درصدی مواجه شود. سعید انجدانی مدیرعامل «فاسمین» دیروز در مورد دلایل تعدیل سود این شرکت خاطر نشان کرد: با توجه به احتساب نرخ هزار و 600دلاری در بودجه قبلی این نرخ برای هر تن روی به هزار و 800 دلار تعدیل شده است. در همین حال معادن بافق نیز دیروز با شرایط خوبی به تابلو بازگشت. «کبافق» پس از بازگشایی بیش از 5درصد رشد قیمتی را تجربه کرد.این شرکت در گزارش خود از تعدیل نرخ روی جهانی از هزار و 700 دلار به 2هزارو 100 در هرتن خبر داد.در گروه مخابرات، تعرفه فروش تلفن ثابت براساس مصوبه شماره ۶ جلسه شماره ۲۳۷ سازمان تنظیم مقررات ارتباطات تغییر یافت.
محمدرضا بیدخام ضمن اعلام این مطلب گفت: از ابتدای مرداد ماه سال جاری هزینه اتصال یک خط تلفن ثابت مبلغ 2 میلیون ریال تعیین شد. مدیر کل روابط عمومی شرکت مخابرات استان تهران خاطرنشان کرد: متقاضیان دریافت تلفن ثابت در زمان ثبتنام به ازای هر خط مبلغ یک میلیون ریال پرداخت و مابقی مبلغ (یک میلیون ریال) طی 36 ماه پس از راهاندازی خط از مشترک دریافت میشود.
در گروه پتروشیمی، شرکت بازرگانی پتروشیمی بعد از عدم فروش بلوک 7/ 6 درصدی «پترول»، برای دومین بار اقدام به این واگذاری میکند تا در صورت انجام معامله از ترکیب سهامداری این شرکت۲ هزار میلیارد تومانی خارج شود. این بلوک شامل بیش از یک میلیارد و 347 میلیون سهم است که به قیمت پایه هر سهم 143 تومان و بهصورت 33 درصد نقد و باقی اقساط در بازار دوم معاملات بورس و از طریق کارگزاری حافظ روانه میز فروش میشود.در مجموع بازار دیروز بازاری پر عرضه با شاخصی مثبت بود که در آن ارزش معاملات در بورس به حدود180میلیارد تومان و در فرابورس به 153میلیارد تومان بالغ شد.
ایلان ماسک نام شناخته شده دنیای
تکنولوژی، مدیرعامل شرکتهای SpaceX و
Tesla و
یکی از بنیانگذاران OpenAI، همیشه همه جا هست و به تمام تکنولوژیهای
جدید و عجیب علاقه دارد. او در جایی گفته تا زمانی که از زمین فرار نکرده و ساکن
مریخ نشود، خوشحال نیست و آرام نمیگیرد. بسیاری او را با نام «مرد آهنی» میشناسند.
ماسک در میان علاقهاش به ساخت راکتهای فضایی، خودروهای الکتریکی و باتریهای
خورشیدی میلیاردها دلار پسانداز کرده است. مجله بیزینس اینسایدر اخیرا به بررسی
زندگی او پرداخته است.
به گزارش دنیای اقتصاد و ببه نقل از بیزینس اینسایدر، ماسک بیست و هشتم ژوئن سال 1971 در پرتوریا در آفریقای جنوبی متولد شد. پدرش «ارول ماسک» یک مهندس الکترونیک بود که میگفت: «ایلان همیشه یک ایدهپرداز خلاق بوده است. درست زمانی که هم سنوسالانش به دنبال تفریح بودند، میتوانستیم او را در کتابخانهاش در حال مطالعه پیدا کنیم.» مادرش «میماسک» یک متخصص علوم تغذیهای و مدل کانادایی بود. ماسک در سال 1983 در 12 سالگی یک بازی کامپیوتری ساده را با قیمت 500 دلار به یک مجله کامپیوتری فروخت. روزهای مدرسه اما برای او با شیطنتهای مختلف گذشت. بعد از دوره دبیرستان، ماسک به همراه مادر، خواهر و برادرش به کانادا رفت.
او دو سال به دانشگاه کوئین در کینگستون رفت، اما تحصیلاتش را در دانشگاه پنسیلوانیا و در رشته فیزیک و اقتصاد به پایان رساند. در زمان دانشجویی همراه با یکی از دوستانش خانهای اجاره و آن را به یک کلوپ شبانه تبدیل کردند تا به این ترتیب الون اولین تجربه کارآفرینیاش را بهدست بیاورد. ماسک بعد از فارغالتحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت تا دوره دکترا را در آنجا بگذراند. با این حال اما او بعد از دو روز از حضورش در کالیفرنیا، تصمیم گرفت به جای تحصیل اولین کسب و کارش را راهاندازی کند.
به این ترتیب به همراه برادرش کیمبال، 28 هزار دلار از پدرشان گرفتند تا استارتآپ Zip2 را تاسیس کنند که در واقع یک استارتآپ تحت وب برای ارائه راهنمایی جهت سفرهای شهری به روزنامههایی مانند نیویورک تایمز و شیکاگو تریبون بود. چند سال بعد که Zip2 رشد خوبی کرد، شرکت Compaq آن را با قیمت 341 میلیون دلار خرید تا 22 میلیون دلار به ماسک برسد. در سال 1999 و به کمک 10 میلیون دلار از پولی که بهدست آورده بود، یک شرکت بانکی آنلاین را با نام X.com راهاندازی کرد. حدود یکسال بعد این شرکت با یک استارتآپ مالی به نام Confinity که «پیتر تییل» یکی از موسسان آن بود، ادغام شد تا شرکتی جدید به نام PayPal شکل بگیرد. ماسک به عنوان مدیرعامل این شرکت انتخاب شد، اما این کار هم چندان طولانی نشد. در ماه اکتبر او درگیری جدی با دیگر موسسان PayPal پیدا کرد تا آنها را راضی کند که سرورهایشان را از سیستم عامل Unix به ویندوز مایکروسافت منتقل کنند.
در اواخر سال 2000 و زمانی که هنوز درگیریهای ماسک با مدیران PayPal ادامه داشت، به تعطیلاتی طولانی به استرالیا رفت. به این ترتیب اعضای هیاتمدیره PayPal او را جریمه کرده و تییل را به عنوان مدیرعامل جدید این شرکت معرفی کردند. با این همه او همچنان بزرگترین سهامدار PayPal بود تا بعد از خرید این شرکت توسط شرکت eBay به قیمت 5/ 1 میلیارد دلار در سال 2002، او 165 میلیون دلار بهدست بیاورد.
با این همه اما همچنان عاشق داستانهای علمی بود. واقعا دوست داشت موشها و گیاهان را به مریخ بفرستد، تا جایی که حتی سعی کرد موشکهای از رده خارج شوروی را برای این کار بخرد. فروشندگان روسی اما برای هر کدام از این موشکها 8 میلیون دلار طلب کردند. این شد که ماسک به این فکر افتاد تا خود موشک ارزانتری بسازد. به این ترتیب در سال 2002 ماسک شرکت Space Exploration Technologies یا SpaceX را تاسیس کرد. هدف او ارزانتر و راحتتر کردن سفرهای فضایی بود. هدف بلندمدت ماسک از راهاندازی SpaceX ارائه امکان سکونت در مریخ با قیمت ارزان بود، تا جایی که اعلام کرد این شرکت هرگز وارد بازار بورس نمیشود تا زمانی که راکتها و سفینههایش بهصورت مکرر افراد را به مریخ جابهجا کنند.
در همین زمان او مشغولیات زیادی روی کره زمین داشت. در سال 2004 او اولین سرمایهگذاری خودش را با مبلغ 70 میلیون دلار در شرکت Tesla Motors انجام داد. شرکت ساده خودروهای الکتریکی که یک کارآفرین شناخته شده به نام «مارتین ابرهارد» یکی از موسسان آن بود. ماسک نقش فعال و کلیدی در این شرکت داشت و به عنوان رئیس هیاتمدیره فعالیت میکرد. او به توسعه اولین خودروی این شرکت به نام Tesla Roadster که در سال 2006 معرفی شد، کمک زیادی کرد.
اما اینها برای ماسک کافی نبود. به این ترتیب او در سال 2006 با ایده جدیدش برای راهاندازی شرکت SolarCity به میدان آمد که یک شرکت فعال در زمینه انرژیهای خورشیدی بود تا با فرآیند گرم شدن زمین مبارزه کند. او در سال 2007 در جنجالی در اتاق هیاتمدیره شرکت Tesla ابرهارد را برکنار و از این شرکت اخراج کرد. او در دوران بحران اقتصادی سال 2008 با سرمایهگذاری 40 میلیون دلاری در Tesla، این شرکت را از ورشکستگی نجات داد. در همین سال او به عنوان مدیرعامل Tesla انتخاب و معرفی شد.
در همین سال او از همسرش «جاستین ماسک» که نویسندهای کانادایی بود و شش پسر داشتند، جدا شد. ماسک سال 2008 را بدترین سال عمرش میداند. اما در تعطیلات کریسمس همان سال ماسک توانست قرارداد 5/ 1 میلیارد دلاری با ناسا ببندد تا بتواند از این طریق تجهیزاتش را به فضا ارسال کند. در همین زمان Tesla هم توانست سرمایهگذاران بیشتری جذب کند. Tesla سرانجام در سال 2010 با سرمایه اولیه 226 میلیون دلار و به عنوان اولین شرکت خودروساز بعد از Ford وارد بازار بورس شد.
با این همه ایدهپردازیهای ماسک همچنان ادامه داشت. او اخیرا یک سیستم حملونقل به نام Hyperloop را طراحی کرده است که میتواند مسافت میان لسآنجلس و سانفرانسیسکو را تنها در 30 دقیقه بپیماید. او در اواخر سال 2015 هم شرکت OpenAI را تاسیس کرد که در زمینه آنکه هوش مصنوعی بشریت را از بین نمیبرد، تحقیق میکند. این موضوع دغدغه جدی خود ماسک است.
به گزارش دنیای اقتصاد و ببه نقل از بیزینس اینسایدر، ماسک بیست و هشتم ژوئن سال 1971 در پرتوریا در آفریقای جنوبی متولد شد. پدرش «ارول ماسک» یک مهندس الکترونیک بود که میگفت: «ایلان همیشه یک ایدهپرداز خلاق بوده است. درست زمانی که هم سنوسالانش به دنبال تفریح بودند، میتوانستیم او را در کتابخانهاش در حال مطالعه پیدا کنیم.» مادرش «میماسک» یک متخصص علوم تغذیهای و مدل کانادایی بود. ماسک در سال 1983 در 12 سالگی یک بازی کامپیوتری ساده را با قیمت 500 دلار به یک مجله کامپیوتری فروخت. روزهای مدرسه اما برای او با شیطنتهای مختلف گذشت. بعد از دوره دبیرستان، ماسک به همراه مادر، خواهر و برادرش به کانادا رفت.
او دو سال به دانشگاه کوئین در کینگستون رفت، اما تحصیلاتش را در دانشگاه پنسیلوانیا و در رشته فیزیک و اقتصاد به پایان رساند. در زمان دانشجویی همراه با یکی از دوستانش خانهای اجاره و آن را به یک کلوپ شبانه تبدیل کردند تا به این ترتیب الون اولین تجربه کارآفرینیاش را بهدست بیاورد. ماسک بعد از فارغالتحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت تا دوره دکترا را در آنجا بگذراند. با این حال اما او بعد از دو روز از حضورش در کالیفرنیا، تصمیم گرفت به جای تحصیل اولین کسب و کارش را راهاندازی کند.
به این ترتیب به همراه برادرش کیمبال، 28 هزار دلار از پدرشان گرفتند تا استارتآپ Zip2 را تاسیس کنند که در واقع یک استارتآپ تحت وب برای ارائه راهنمایی جهت سفرهای شهری به روزنامههایی مانند نیویورک تایمز و شیکاگو تریبون بود. چند سال بعد که Zip2 رشد خوبی کرد، شرکت Compaq آن را با قیمت 341 میلیون دلار خرید تا 22 میلیون دلار به ماسک برسد. در سال 1999 و به کمک 10 میلیون دلار از پولی که بهدست آورده بود، یک شرکت بانکی آنلاین را با نام X.com راهاندازی کرد. حدود یکسال بعد این شرکت با یک استارتآپ مالی به نام Confinity که «پیتر تییل» یکی از موسسان آن بود، ادغام شد تا شرکتی جدید به نام PayPal شکل بگیرد. ماسک به عنوان مدیرعامل این شرکت انتخاب شد، اما این کار هم چندان طولانی نشد. در ماه اکتبر او درگیری جدی با دیگر موسسان PayPal پیدا کرد تا آنها را راضی کند که سرورهایشان را از سیستم عامل Unix به ویندوز مایکروسافت منتقل کنند.
در اواخر سال 2000 و زمانی که هنوز درگیریهای ماسک با مدیران PayPal ادامه داشت، به تعطیلاتی طولانی به استرالیا رفت. به این ترتیب اعضای هیاتمدیره PayPal او را جریمه کرده و تییل را به عنوان مدیرعامل جدید این شرکت معرفی کردند. با این همه او همچنان بزرگترین سهامدار PayPal بود تا بعد از خرید این شرکت توسط شرکت eBay به قیمت 5/ 1 میلیارد دلار در سال 2002، او 165 میلیون دلار بهدست بیاورد.
با این همه اما همچنان عاشق داستانهای علمی بود. واقعا دوست داشت موشها و گیاهان را به مریخ بفرستد، تا جایی که حتی سعی کرد موشکهای از رده خارج شوروی را برای این کار بخرد. فروشندگان روسی اما برای هر کدام از این موشکها 8 میلیون دلار طلب کردند. این شد که ماسک به این فکر افتاد تا خود موشک ارزانتری بسازد. به این ترتیب در سال 2002 ماسک شرکت Space Exploration Technologies یا SpaceX را تاسیس کرد. هدف او ارزانتر و راحتتر کردن سفرهای فضایی بود. هدف بلندمدت ماسک از راهاندازی SpaceX ارائه امکان سکونت در مریخ با قیمت ارزان بود، تا جایی که اعلام کرد این شرکت هرگز وارد بازار بورس نمیشود تا زمانی که راکتها و سفینههایش بهصورت مکرر افراد را به مریخ جابهجا کنند.
در همین زمان او مشغولیات زیادی روی کره زمین داشت. در سال 2004 او اولین سرمایهگذاری خودش را با مبلغ 70 میلیون دلار در شرکت Tesla Motors انجام داد. شرکت ساده خودروهای الکتریکی که یک کارآفرین شناخته شده به نام «مارتین ابرهارد» یکی از موسسان آن بود. ماسک نقش فعال و کلیدی در این شرکت داشت و به عنوان رئیس هیاتمدیره فعالیت میکرد. او به توسعه اولین خودروی این شرکت به نام Tesla Roadster که در سال 2006 معرفی شد، کمک زیادی کرد.
اما اینها برای ماسک کافی نبود. به این ترتیب او در سال 2006 با ایده جدیدش برای راهاندازی شرکت SolarCity به میدان آمد که یک شرکت فعال در زمینه انرژیهای خورشیدی بود تا با فرآیند گرم شدن زمین مبارزه کند. او در سال 2007 در جنجالی در اتاق هیاتمدیره شرکت Tesla ابرهارد را برکنار و از این شرکت اخراج کرد. او در دوران بحران اقتصادی سال 2008 با سرمایهگذاری 40 میلیون دلاری در Tesla، این شرکت را از ورشکستگی نجات داد. در همین سال او به عنوان مدیرعامل Tesla انتخاب و معرفی شد.
در همین سال او از همسرش «جاستین ماسک» که نویسندهای کانادایی بود و شش پسر داشتند، جدا شد. ماسک سال 2008 را بدترین سال عمرش میداند. اما در تعطیلات کریسمس همان سال ماسک توانست قرارداد 5/ 1 میلیارد دلاری با ناسا ببندد تا بتواند از این طریق تجهیزاتش را به فضا ارسال کند. در همین زمان Tesla هم توانست سرمایهگذاران بیشتری جذب کند. Tesla سرانجام در سال 2010 با سرمایه اولیه 226 میلیون دلار و به عنوان اولین شرکت خودروساز بعد از Ford وارد بازار بورس شد.
با این همه ایدهپردازیهای ماسک همچنان ادامه داشت. او اخیرا یک سیستم حملونقل به نام Hyperloop را طراحی کرده است که میتواند مسافت میان لسآنجلس و سانفرانسیسکو را تنها در 30 دقیقه بپیماید. او در اواخر سال 2015 هم شرکت OpenAI را تاسیس کرد که در زمینه آنکه هوش مصنوعی بشریت را از بین نمیبرد، تحقیق میکند. این موضوع دغدغه جدی خود ماسک است.