اسم و رسم مذاكره

    نگاه 
اسم و رسم مذاكره  27 مهر – 94
نويسنده: سيدمحمدسعيد مدني

1- سه روز از محرم سال 61 هجري، گذشته بود که «عمربن سعدبن ابي وقاص» به فرماندهي سپاهي متشکل از چهار هزار سواره از شهر کوفه حرکت کرد و به سرزمين نينوا وارد شد. او از طرف امير کوفه، عبيدالله بن زياد دستور داشت تا راه را بر کاروان حسين بن علي(ع) ببندد و ايشان را به بيعت با يزيدبن معاويه، خليفه اموي که به تازگي جانشين پدر (معاويه بن ابي سفيان) شده بود، وادار نمايد. چند روز پيش از آن حربن يزيد رياحي با هزار نفر سپاهي باز به دستور فرماندار کوفه، به خاطر اهميت موضوع محل ماموريت خود در قادسيه را ترک کرده و در «شراف» به کاروان امام(ع) رسيده و سپاهش سايه به سايه ايشان حرکت مي کرد. در اين مدت، حر در چند مقطع و مرحله با امام حسين(ع) مذاکره و گفت وگو کرد، اما نتوانست ايشان را به «رفتن نزد ابن زياد» مجاب کند. مقاتل و منابع معتبر تقريباً همگي متفق القول نوشته اند اين گفت وگو سه بار ميان آن دو رد و بدل و تکرار شد.
    «
امام حسين(ع) فرمودند: چه مي خواهي؟»
    
حر گفت: به خدا مي خواهم تو را پيش عبيدالله بن زياد ببرم. (توجه کنيد، به امام نگفت برگرد، يا مسيرت را عوض کن، بلکه از ايشان خواست با حالت ضعف و تسليم نزد امير بدنام و بي اصل و نسب کوفه برود!)
    
امام حسين فرمود: در اين صورت به خدا نمي آيم.
    
حر گفت: در اين صورت به خدا من هم تو را رها نمي کنم. و اين سخن سه بار از دو سوي تکرار شد. (مقتل ابن مخنف، سيدبن طاووس، تاريخ طبري، ارشاد شيخ مفيد و...) حر که عزم جزم حضرت امام حسين بن علي(ع) و تصميم قاطع آن بزرگوار براي رسوا کردن حکومت يزيد را دريافته، با تاکيد بر اين نکته که: «... از تو جدا نخواهم شد تا به کوفه ات برسانم و نزد عبيدالله ببرم...» از در خيرخواهي وارد شد و از سر دلسوزي به امام هشدار داد که: «اي حسين، تو را به خدا در انديشه خودت باش، صريح مي گويم که به نظر من اگر جنگ کني، حتماً کشته مي شوي...»
    
و امام حسين(ع) در جواب، حرف آخر را در «مذاکره» با حر به طور صريح گفت:
    -
مرا از مرگ مي ترساني، مگر بيشتر از اين که مرا بکشيد، کار ديگري مي توانيد، انجام دهيد...؟!
    ...
و حال که يزيديان از مذاکره حر با امام حسين(ع) طرفي نبسته، و به هدف خود که همانا تسليم کردن امام حسين(ع) و او را نزد عبيدالله بردن و بيعت با يزيد و...! بود نرسيده بودند، عمربن سعد را با سپاهي گران به سوي کربلاگسيل داشته تا امام حسين(ع) بداند که دشمن براي تسليم کردن او سخت مصمم است و مرحله مرحله دامنه محاصره را تنگ تر و به صورتي شديدتر و تهديدآميزتر با ايشان برخورد مي کنند... غافل از آنکه حضرت حسين بن علي(ع) نيز به عنوان «امام» در پيمودن راهي که در پيش گرفته، و تحقق اهدافي که براي دين و نجات مردم و رسوا کردن حکومت فاسد يزيد، درنظر دارد مصمم تر است و... با ورود سپاه عمربن سعد، حر نيز با افرادش به لشکر او پيوسته و تحت فرماندهي عمر قرار گرفتند. و جالب اينکه، هم عمربن سعد و هم حر از جنگيدن با امام حسين(ع) و به ويژه کشتن آن حضرت سخت کراهت داشتند و با اينکه تا يک قدمي جنگ با او و قتل ايشان پيش آمده بودند، اما در دل اميدوار بودند کار به جنگ نکشد و... به قول نويسنده اي براي آن دو «قبل از آن که جنگ در بيرون آغاز شود در درون شان برپا شده بود جنگ خدا و طاغوت... دنيا و آخرت...» و نبرد ميان يزيدي ماندن يا حسيني شدن! عمربن سعد بر خلاف حر، چهره شناخته شده اي بود، فرزند سعدبن ابي وقاص که از صحابه پيامبر(ص) و فاتحان نامدار اسلام بود. او امام حسين(ع) را و خاند ان و پدر و مادرش را خوب مي شناخت، اما حب جاه و حرص دنيا- که از ويژگي هاي هميشگي عمربن سعد بود- او را برخلاف فهم و تشخيص، به اين وادي کشانده بود. عبيدالله به وي «حکومت ري» را وعده داده بود، البته به اين شرط که «به مقابله حسين رو، و چون از کار ميان خودمان و او فراغت يافتيم، سوي عمل خويش [حکومت ملک ري] مي روي.» و... عمربن سعد عاقبت تسليم وسوسه هاي نفس شد و... در راس سپاهي به کربلاآمده بود تا در صورت موفقيت! (به تعبير دکتر شريعتي) «به تخت رياستي تکيه زند که شرفش در زير آن مدفون شده است...» او پس از ورود به سرمين کربلا، در اولين اقدام، نماينده اي را به سوي اردوي حسين بن علي روانه ساخت تا از زبان ايشان، علت آمدنش را به کربلابشنود. «قره بن قيس حنظلي» عين پيام امام (ع) را به ابن سعد رساند «مردم شهرتان به من نوشته اند که بيا، اگر نمي خواهند، باز مي گردم...» ابن سعد از اين پاسخ خشنود شد. چون از اين پاسخ چنين فهميد که امام(ره) در وهله اول به قصد جنگ نيامده و در اين باره اصرار ندارد. پس خلاصه مذاکرات را با اميدواري براي عبيدالله مکتوب کرد. ظاهراً او نيز عبيدالله را نمي شناخت و به درجه خباثت وي آگاه نبود! ابن زياد علاوه بر اينکه غلام حلقه به گوش يزيد و جيره خوار تمام و کمال حکومت يزيدي بود، ازنظر اينکه داراي پست ترين نسب و بدنام ترين خانواده ها و بي تربيت ترين افراد بود، ناخودآگاه، از اين که فرزند عالي ترين خانواده و ارجمندترين پدر و مادر را در موضع ضعف قرار دهد و وي را تسليم خواسته هاي خود و ارباب آلوده تر از خودش نمايد، احساس شعف و هيجان مي کرد، به اين خاطر چون نامه ابن سعد را خواند، اين اشعار را زمزمه کرد که: «اکنون که پنجه هاي کينه ما به گردن او فرو رفته، آرزومند رهايي است، اما او ديگر راه فراري ندارد...»
    
براساس اين برداشت غلط و فهم نادرست از ماهيت عمل و عظمت کاري که حسين(ع) قرار است در کربلابراي هميشه تاريخ پيش جهانيان به نمايش بگذارد، فرمان تازه اي را براي عمربن سعد نوشت و از سر تکبر و موضع بالا- که خلق و خوي هميشگي جبهه استکبار در طول تاريخ بوده است- چنين حکم داد: «به حسين بگو او و همه يارانش با يزيد بن معاويه بيعت کنند، و چون چنين کردند، راي خويش را بگوييم(!)»، يعني ايشان و همراهانش ابتدا ذلت را بپذيرند، به خواسته هاي يزيد گردن نهند و تسليم اوامر آنها شوند و... تا بعد، تازه آنها راي و تصميم خود را اعلام کنند!!
    
روز پنجم محرم عمربن سعد حکم وقيحانه امير جنگ طلب و متکبر کوفه را دريافت و آن را براي امام حسين(ع) فرستاد. پاسخ حضرت در اين دور از مذاکرات هم کوبنده و صريح بود. پاسخي سرشار از عزت خواهي، اصولگرايي و پاسداشت حريم الهي و حرمت انساني و... بالاخره عدم سازش و ذره اي کوتاه آمدن در برابر خواسته هاي غيرمنطقي ظالمان ستمگر و مستکبران زورگو. پاسخ اين بود: «ممکن نيست من تسليم شوم فهل هوالاالموت فمرحباً به» آخرين ضربه اي که مي توانند به من بزنند، ضربه مرگ است. آفرين به مرگ»! اينجا بود که تا اندازه اي پسر مرجانه دريافت که در چه ماجرايي گرفتار آمده و با چه شخصيتي درافتاده و مي جنگد؟! مردي که با دستان خالي و نيرويي اندک در برابر پنج هزار نظامي غرق در آهن و شمشير تسليم نمي شود و هرگز حاضر به مماشات و کوتاه آمدن از اصول خود که منبعث از ارزش هاي اسلام و آموزه هاي الهي بود، نيست...! پس فرمان جديدي خطاب به عمربن سعد صادر مي کند: «... و اما بعد، ميان حسين و ياران وي و آب حائل شو که يک قطره از آن ننوشند...»
    
اين حکم آخر در روز ششم به ابن زياد رسيد و از روز هفتم، سه روز قبل از نبرد عاشورا، اجرا شد. حکمي وحشيانه و تحريمي نابخردانه و ناعادلانه که نشان مي داد، حکومت يزيدي حاضر نيست به منطق عمل کند و چارچوب، و شرايط يک مذاکره عادلانه و گره گشا را رعايت کند. منطق استکبار مي خواهد از طريق مذاکره هم «زور» بگويد و خواسته هاي ظالمانه خود را به طرف مقابل تحميل کند. مذاکره ازنظر او يعني اثبات برتري خود و اعمال يکجانبه اراده خود و تمکين تمام و بي قيد و شرط طرف مقابل. يا تسليم و بيعت بي قيد و شرط با يزيد و دست شستن از شخصيت و شرافت و اعتقادات خود و... يا هيچ. تحريم و محاصره و تحليل جنگ نابرابر!
    
دشمن يک بار ديگر و براي آخرين مرتبه با امام حسين(ع) به مذاکره مي نشيند و اين بار به پيشنهاد امام، خود عمربن سعد خدمت آن حضرت مي رسد. مذاکره اي رودررو و دو نفره و محرمانه که کسي از مفاد آن اطلاع نداشت. هرچند طبق معمول کساني بر طبق حدس و گمان و گرايش هايي که داشتند، چيزهايي از قول خود گفته اند... اما، وقتي دو روز بعد از آن شب، يعني روز عاشورا، و طرف مقابل يکديگر صف آرايي کردند و... نبرد بي مانند کربلادر صحنه تاريخ چهره بست و براي هميشه ثبت شد، مشخص مي شود که در آن مذاکره آخر هم، حسين(ع) بر سر حرف اصولي و منطقي خويش ايستاده و دعوت به تسليم و زبوني طرف مقابل را نپذيرفته و مرگ سرخ را بر زندگي ننگين ترجيح داده و تکرار کرده که: «الموت اولي، من رکوب العار...»! و برهمين مبنا حتماً به عنوان امام(ره) و وظيفه اي که در قبال هدايت انسان ها- به ويژه گمراه ترين آنها- دارد، از سر دلسوزي او را نصيحت کرده و به معروف «امر»، از منکر، «نهي»ش کرده و حتي بر سر او نهيب زده که از خواب غفلت برخيزد و خود را از وسوسه هاي نفس نجات دهد... و اگر مسلمان نيست، حداقل آزاده باشد و تا فرصت هست خود را از سپاه نکبت و صف ذلت، جدا کند... يعني همان کاري که 25 سال پيش پدر بزرگوارش در حق زبيربن عوام انجام داد.
    2-
در سال 36 هجري، در نزديکي شهر بصره نبردي شديد و جنگي خونين درگرفت که در تاريخ به جنگ «جمل» معروف است. نبردي که يکسوي آن علي(ع)، اميرمومنان و خليفه برحق و مشروع مسلمانان با خيل حاميان و طرفدارانش قرار دارد و در سوي ديگر آن صحابه اي چون زبيربن عوام و طلحه بن عبيدالله و... و باند غارتگر زياده خواه اموي. در اينجا نيز، براي جلوگيري از شعله ور شدن آتش جنگي که براي اولين بار هر دو سوي ميدان، مسلمانان قرار داشتند، علي(ع) به عنوان رهبر جامعه و خليفه مسلمين و امام برحق، تمام تلاش خود را مي کند، سخنراني ها مي کند، نامه ها مي نويسد و... و مذاکره مي کند. چرا که او مي داند و بسياري ديگر که خود را به فراموشي نزده، مي دانستند، هرکس در برابر شمشير پرآوازه او قرار بگيرد، منزلي جز دوزخ نخواهد داشت. آنها در گير و دار نبرد خندق از قول رسول خدا شنيده بودند که «ضربه شمشير علي از عبادت جن و انس بالاتر است» و قول آن بزرگ بزرگان را به ياد داشتند که فرمود «علي با حق است و حق با علي است و اين دو هرگز از يکديگر جدا نخواهند شد.» و بالاخره بارها از زبان شير پيروز خدا (اسدالله الغالب) علي مرتضي(ع) شنيده بودند که بااشاره به شمشيرش مي فرمود: «با اين شمشير کسي را نزدم مگر آنکه يکسره به جهنم رفت...» و... و او امام است. در درجه اول خواهان هدايت و سعادت دنيوي و اخروي نوع بشر است، و در اين راه تمام تلاش خود را مي کند و... اگر راهي نبود و چاره اي نماند، آن وقت باز از سر وظيفه و براي نجات بشريت و دفاع از حق و مبارزه با ظالم از «داغ و درفش» استفاده مي کرد. متاسفانه تلاش امام در اين راه به جايي نرسيد و «ناکثين» جاه طلب و قدرت پرست، در اطراف بصره در برابر سپاه امام(ع) که از مدينه تا آنجا به تعقيب آنها آمده بود، صف آرايي کردند. باز اينجا امام(ره) براي جلوگيري از جنگ و هدايت و نجات ناکثين از آتش دوزخ، همه کوشش خود را به کار بست و... از جمله با بعضي از صحابه رسول خدا که علي رغم فداکاري هايي که در راه پيشرفت اسلام کرده و شمشيرها در رکاب پيامبر زده بودند اينک به خاطر جاه طلبي يا اغواي آن و اين راه انحراف و ضلالت را در پيش گرفته، به مذاکره روياروي و مستقيم نشست.
    
زبيربن عوام، يکي از همين افراد بلکه از اولين پيمان شکنان و از سردمداران لشکر جمل به حساب مي آمد... زبير، پسر صفيه عمه رسول خدا(ص) و علي بن ابي طالب بود. مردي که تا پيامبر در قيد حيات ظاهري بود، براي آن حضرت صحابه اي فداکار و از جان گذشته بود و چون ايشان از دنيا رفت، در کنار علي(ع) ايستاد... اما اينکه در صف «ناکثين» قرار گرفته و همدست اموي ها شده و عليه علي(ع)، مظهر حق و وصي پيامبر و امير مشروع و قانوني مومنان، علم مبارزه برافراشته بود... «او را بايد به خود آورد و از گمراهي نجات داد...» امام با اين نيت و قصد، زبير را به مذاکره دعوت کرد... زبير پذيرفت. ملاقات آن دو در ميان اردوگاه طرفين صورت گرفت. ملاقاتي که در آن امام به لحني ناصحانه و دلسوزانه، زبير را از پيمودن راه باطل برحذر داشت و به قرار گرفتن در صراط حق دعوت کرد. بر سر او «نهيب» زد و سعي نمود با ذکر خاطره اي از پيامبر(ص) وي را ورطه «غفلت» برهاند... و زبير سراسر «گوش» بود و... آن خاطره را خوب به ياد داشت: «زبير هرگز مقابل علي قرار نگير که او همواره با حق است.» او را به خود آورد و بيدار کرد و متنبه نمود، و... در مقام توجيه و عذرخواهي به امام(ع) عرض کرد: «آري به ياد مي آورم... بدون شک چنين بود. که تو مي گويي... به خدا قسم از جنگ با تو منصرف مي شوم.» و...
    
او بعد از مذاکره با امام(ره)، از صف ناکثين خارج شده به سپاهيان علي(ع) هم نپيوست اما ميدان جنگ را به سوي تقديري که چندان هم به طول نينجاميد، ترک کرد و...!
    3-
مذاکره در منطق اسلام و در سيره بزرگان و معصومان آن(عليهم السلام)، «هدف»، نيست، «وسيله اي» است در کنار ساير ابزارها و تاکتيک ها براي تحقق اهداف و دستيابي به آرمان ها و بالاخره، پاسداري از اصول «فرصتي» است براي اينکه حرف منطقي و پيام هدايتگر الهي را به گوش زمان و تاريخ برسانند. در اين مکتب و جهان بيني، مذاکره هرگز به معني چانه زدن بر سر اصول و کوتاه آمدن از ارزش هايي چون عزت و شرافت و... بازي کردن در پازل و زمين حريف نيست، بر اين اساس ما نبايد امروز اگر ادعاي پيروي از سيره آن بزرگان و آموزه هاي مکتب انسان ساز اسلام را داريم از تاريخ و روش آن بزرگان «استفاده ابزاري» کنيم و خداي ناکرده روش و سيره آن هاديان راه و طريق را «تفسير به راي» نکنيم و... مثلاً لفظ مذاکره را چسبيده، هدف و محتواي و معني مذاکره را در قاموس آن بزرگان رها کنيم، آري امام حسين(ع) با عمربن سعد مذاکره کرد، خود آن بزرگوار هم پيشنهاد مذاکره را مطرح کرد، اما نه براي معامله کردن درباره خواسته هاي نابجاي او، بلکه براي «نهيب زدن» و ترساندن او از خدا. و امام علي(ع) هم با زبيربن عوام مذاکره کرد. خود از زبير خواست تا به ملاقات هم بروند، اما هدف امام چانه زدن، کنار آمدن، معامله کردن و... نبود. بلکه براي اين بود که زبير را به ياد خودش بياورد... و انساني را از سقوط به قعر جهنم باز دارد. بنابراين وقتي حرف از «مذاکره» مي شود، بايد پرسيد کدام مذاکره، و مذاکره براي چه و تحقق چه هدفي؟