کوتاه و خواندنی
قاطر گران بها 12تیر-96
قاطر گران بها 12تیر-96
جالب است چون بطور تلویحی نقش آتش به ا ختیاران برای خامنه ای وپاسداران
وحمایت از اینان برجسته شده است .
روزی روزگاری در زمانهای کهن مرد کشاورزی بود که یک زن نق نقو و اعصاب
خورد کن داشت. که از صبح تا نصف شب در مورد هر چیزی که به ذهنش میرسید شکایت میکرد.
تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم میزد.
یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز، قاطر پیر را به زیر سایه درختی در پشت سرش راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.
بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.
ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی، لگدی به پشت سر زن زد و در دم کشته شد.
چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه زن کشیش متوجه چیز عجیبی شد.
هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد.
اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن به حرفهای مرد، سر خود را به نشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش نزد کشاورز رفت و از کشاورز در مورد قضیهای که دیده بود سوال کرد.
کشاورز با لبخند گفت: خوب این زنان میآمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند.
که چقدر خوب بود یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم و سرم را به نشانه تایید حرفها تکان میدادم.
کشیش پرسید پس مردها چه میگفتند که مخالفت میکردی؟
کشاورز گفت: آنها میخواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه؟!!
تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه مشغول بکار بود یا شخم میزد.
یک روز وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز، قاطر پیر را به زیر سایه درختی در پشت سرش راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد.
بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد.
ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی، لگدی به پشت سر زن زد و در دم کشته شد.
چند روز بعد در مراسم تشییع جنازه زن کشیش متوجه چیز عجیبی شد.
هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و به نشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد.
اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن به حرفهای مرد، سر خود را به نشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش نزد کشاورز رفت و از کشاورز در مورد قضیهای که دیده بود سوال کرد.
کشاورز با لبخند گفت: خوب این زنان میآمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند.
که چقدر خوب بود یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم و سرم را به نشانه تایید حرفها تکان میدادم.
کشیش پرسید پس مردها چه میگفتند که مخالفت میکردی؟
کشاورز گفت: آنها میخواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه؟!!