دو گزارش دلالی مافیایی میوه و فقر نهادینه شده از روزنامه خراسان

دو گزارش ضمیمه شده در روزنامه خراسان مورخ 30 مرداد بازتاب داده شده است که مرکز استان خراسان شهر مذهبی مشهد است که زادگاه ولی وقیح نامشروع و منفور است و یک آخوند مشهور غارتگر به نام عباس واعظ طبسی دارد که معروف به سلطان خراسان می باشد . البته یکی از آقازاده های وی ناصر است که یک پرونده ی اختلاس 14 میلیارد تومانی دارد که در دوران مدعیان اصلاح طلبان گشوده شد که وثیقه ی نقدی 5 میلیارد تومانی از سوی دستگاه فاسد قضاییه برایش صادرشد. ولی برای اینکه این آقازاده یک شب در بازداشتگاه نماند این مبلغ را احمد ناطق نوری عضوبازار مکاره ی هشتم پرداخت . البته وی اخوی آخوند علی اکبر ناطق نوری است که جزو مشاوران ولی وقیح منفور می باشد. امااین پرونده با سفارش ولی وقیح منفور و نا مشروع و دخالت گری اش در امور قضاییه فاسد بایگانی و مختومه اعلام شد. ناگفته نماند که اختلاس گری فقط مختص این آقازاده نیست . چون شامل حال همه آقازاده های آخوند های حاکم و شرکای پاسدار و دیگران در 33 سال گذشته هم هستند که در اینگونه اختلاس گری و رانت خواری و غارتگری کردن ها با این آقازاده شریک و سهیم می باشند به خصوص اینکه شامل لیست 44 نفره دانه درشت های مفسدان اقتصادی می شود که نام شان از سوی عباس پالیزدار در چند سال پیش در دانشگاه بوعلی سینا همدان فاش شد. آری اینان بوده اند که در زیر چتر حکومت فاشیستی دینی مذهبی و حمایت ولی وقیح نا مشروع و منفور و پاسداران و سایر شرکای دزد همچون باند مافیایی انگلیسی مؤتلفه توانسته اند آنگونه با دین ابزاری شده عوامفریبی ودین فروشی جامعه ای با شکاف عمیق طبقاتی دائر و تحمیل کنند ه عملکرد شان منتهی به شرایط کنونی شده است که بخشی از آن در این دو گزارش فاجعه انگیز بازتاب داده شده است که بخش اول این گزارش مر بوط به سیاست مخرب افزایش واردات به خصوص واردات میوه با برجسته کردن نقش واسطه ها و دلالا ها و انگل های اقتصادی است که همه جا حضور دارند . یعنی در مورد واردات کا لا های اقتصادی و ارز و طلا تا خرید و فروش خانه ها و املاک و خود رو ها فعال هستند تا در مورد خرید و روش میوه ها حضور دارند که صاحب پول های مفت و باد آورده ی بس نجومی شده اند. اکنون سئوال است که در آمد فروش نفت در 33 سال گذشته به خصوص 500 میلیارد دلار فروش نفت در 6 سال پیش کجا رفته است وتوی کیسه ی چه کسان یا ارگان های مافیایی حکومتی و شرکای شان واریز شده است؟ چرا سهم محرومان وتهی دستان که قرار بود طبق قول خمینی شیاد صاحب حکومت شوند. آنچه شده است که در بخش دوم گزارش تراژدیک گزارشگر روز نامه ی خراسان است که ضمیمه شده است؟

روزنامه خراسان 30 مرداد 90

ميوه هايي که مي پوسد و باغ هايي که نابود مي شود نويسنده: مجيد فکري

http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=5&day=30&id=1037078

11 هزار هکتار باغ هلو و شليل مازندران در حال نابودي است.بايد آرام گام برداري و خيلي مراقب زير پايت باشي. همه جاي باغ پر است از هلو و شليل لهيده. بوي علف و ميوه پوسيده در هم آميخته و در اين گرماي طاقت فرسا تحمل آن محيط را برايت دشوار مي کند. بعضي از درختان زير سنگيني بار ميوه خم شده اند و حتي بعضي از شاخه ها شکسته اند ولي از جنب و جوش کارگران و جمع آوري ميوه ها خبري نيست. فقط صداي جير جيرک ها مي آيدو پرندگاني که از اين خوان گسترده نهايت بهره را مي برند و البته حشراتي که در اين هواي دم کرده از روي اين ميوه بر مي خيزند و روي آن يکي مي نشينند!آن سوتر کپه اي شليل در حال فاسدشدن است و جعبه هاي پلاستيکي ميوه همان نزديکي رها شده. گويي باغ دار از جمع آوري ميوه هايش پشيمان شده و آن ها را به حال خود رها کرده تا آرام آرام بپوسد.شنيده بودم که باغ داران هلو و شليل به خاطر نبود مشتري و قيمت بسيار نازل حتي حاضر به جمع آوري ميوه هايشان هم نشده اند ولي تا زماني که به چشم خودم نديدم باورم نشده بود که اين همه زحمت و اين حجم عظيم نعمت در حال تلف شدن است. ولي چرا اين همه زحمت و هزينه اين گونه بر زمين مانده و در حال فساد است؟با ادامه اين روند آيا بلايي که به سر باغ هاي سيب و مرکبات آمد بر سر 7هزار هکتار باغ هلو و 4 هزار هکتار شليل استان مازندران (به اذعان مدير عامل اتحاديه باغ داران مازندران) نيز نمي آيد؟باز هم دلالان."بمانعلي حاجيان" باغ دار مازندراني در پاسخ اين سئوال مي گويد: هميشه همين طور بوده و هست. بازار ميوه دست دلالان است و ما بارها از اين ناحيه ضرر کرده ايم. امسال که به لطف خدا شرايط نسبتا مساعد بوده و محصول زياد است دلالان از خريد طفره مي روند و حتي به باغ ها سر نمي زنند.وي اضافه مي کند: وقتي که خودمان براي فروش هلو و شليل اقدام کرديم قيمت هايي را پيشنهاد دادند که حتي نيمي از هزينه توليدمان را تامين نمي کند.بنابراين اغلب باغ داران مازندراني تصميم گرفته اند که ميوه ها را جمع آوري نکنند. ولي خدا مي داند که با اين اوضاع بايد چگونه زندگي کنيم."سيد محمد داورپناه" باغ دار ديگري است که به قول خودش همه زندگي اش را صرف بارور کردن باغ هلو و شليلش کرده و اکنون او مي گويد: چاره اي نداريم.بايد مثل بعضي ديگر از اهالي و باغ داران، باغم را چپه کنم (قطع درختان و زدن شخم عميق و آماده سازي زمين براي زراعتي ديگر يا حتي تغيير کاربري(او نيز دلالان ميوه را مسبب اين وضعيت مي داند و مي گويد: بارها تلاش کرده ايم که با ايجاد شرکت تعاوني خودمان به طور مستقيم ميوه را به دست مصرف کنندگان برسانيم ولي هر بار دلالان قدرتمند منطقه مانع کارمان شدند.وي تاثير ميوه هاي «چيني» و وارداتي را در اين خصوص بسيار اندک مي داند و مي گويد: خوشبختانه هنوز پاي ميوه هاي وارداتي مثل هلو و شليل به کشور باز نشده که تاثيري بر بازار بگذارد ولي نابه ساماني عرصه توليد و توزيع ميوه ميدان را براي سوء استفاده گران مهيا کرده است."حسين غيبي" توليدکننده نمونه سيب در استان تهران نيز مي گويد: تنها دغدغه و نگراني باغ داران تا 2 سال گذشته، توليد محصولات باغي بود چرا که تاجر و خريدار محصول را با قيمت مناسب و حتي از روي درخت مي خريدند، اما طي 2 سال گذشته واردات ميوه، نابه ساماني توزيع و سوء استفاده دلالان سبب افزايش نگراني باغ داران براي فروش محصولات باغي شده است."مجيد قديمي" باغ دار نمونه توليد سيب دماوند نيز مي گويد: قيمت ميوه با وجود اين که باغ داران محصولات خود را با قيمت پاييني مي فروشند بسيار بالاست و اين اشکال مرتبط با سيستم توزيع غلط واردات بي رويه ميوه و وجود دلالان متعدد و نبود نظارت بر فعاليت آن هاست .."قديمي" اضافه مي کند : من بارها همان محصولي را که خود فروخته ام در فروشگاه ها يا مغازه ها با 3 برابر قيمت ديده ام ..خود باغ داران مقصرند.ولي آيا به راستي مقصر اصلي دلالان و در اصل نابه ساماني عرصه توزيع است؟"کياني فر" معاون اتحاديه بارفروشان مشهد اين ادعا را رد مي کند و تاکيد مي کند: مقصر خود باغ داران هستند. باغ داران ما به جاي تلاش براي افزايش کيفيت ميوه و توليداتشان فقط به افزايش کميت مي انديشند وي مي گويد: اين توليد زياد ولي بي کيفيت در اصل بايد راهي کارخانه هاي فرآوري محصولات باغي شود که متاسفانه در اين عرصه نيز کمبودهاي جدي وجود دارد.هر کيلو هلوي ممتاز اگر کمياب است ولي در ميدان به قيمت 2000 تومان فروخته مي شود. اين در حالي است که هم اکنون در برخي نقاط پايتخت هر کيلو هلو و شليل مرغوب به ترتيب به قيمت 3600 و 3300 تومان به فروش مي رسد.ميوه هاي ايراني در سبد کشورهاي ديگر.در حالي که برخي محصولات باغي ما در کشور خودمان در حال نابودي است مدير کل دفتر امور ميوه معاونت توليدات گياهي وزارت جهادکشاورزي از افزايش حجم صادرات محصولات باغي به بيش از ۲ ميليارد دلار در سال گذشته خبرداد."سيد رحمت ا... پريچهر" ارزش مجموع صادرات انواع ميوه به ديگر کشورها را 2 ميليارد و 42 ميليون و 344 هزار دلار و حجم کل صادرات ميوه در اين سال را حدود 830 هزار تن ذکر کرد. اين در حالي است که در سال پيش از آن (سال 88) 780 هزار تن ميوه به ارزش يک ميليارد و 680 ميليون دلار به ديگر کشورها صادر شده است که با اين احتساب صادرات اين بخش از افزايشي 320 ميليون دلاري برخوردار بوده است.نقش واقعي دلالاندر اين بين برخي کارشناسان بر اين باورند که سود بدون زحمت دلالان بسيار بيش تر از توليد محصولات توسط کشاورزان است .دکتر" جعفري" کارشناس مرکز تحقيقات کشاورزي وزارت جهاد کشاورزي با ذکر اين مطلب مي گويد: بر اساس تحقيقات در حال حاضر بيش از 90 درصد خريداران محصولات باغي را دلالان تشکيل مي دهند و کشاورزان نيز به دليل برخوردار نبودن از امکانات لازم براي حمل و نقل و فروش به دست مصرف کنندگان، ناچار به فروش محصولات خود به دلالان هستند.وي با اشاره به اين که خريد محصولات در بيش تر موارد بسيار غيرمنطقي ازسوي دلالان صورت مي گيرد، اضافه مي کند: به دليل وجود دست هاي واسطه اي محصولات کشاورزي با بيش از ۲ برابر قيمت واقعي به دست مصرف کنندگان مي رسد.سياست هاي غلطبرخي کارشناسان و مسئولان نيز با هشدار درباره فروش محصولات باغي توليد داخل زير قيمت تمام شده براي باغ داران، اين اتفاق را موجب ضعيف تر شدن کشاورزان ارزيابي مي کنند و معتقدند: وقت آن رسيده است که دولت با برنامه ريزي براي کنترل واردات ميوه مانع از زيان باغ داران ايراني شود.نادر قاضي پور" نماينده مردم اروميه در مجلس شوراي اسلامي از جمله اين افراد است که از رکودبازار فروش محصولات باغي به علت اشباع بازار از ميوه هاي وارداتي خارجي خبر مي دهد.وي اضافه مي کند: بازاري که از انگور شيلي و هندوانه چيني و انبه پاکستاني پر شده است، مطمئنا جايي براي هلو و شليل با کيفيت نخواهد داشت.چکيده گزارششنيده بودم که باغ داران هلو و شليل به خاطر نبود مشتري و قيمت بسيار نازل حتي حاضر به جمع آوري ميوه هايشان هم نشده اند ولي تا زماني که به چشم خودم نديدم باورم نشده بود که اين همه زحمت و اين حجم عظيم نعمت در حال تلف شدن است. تنها دغدغه و نگراني باغ داران تا ۲ سال گذشته، توليد محصولات باغي بود چرا که تاجر و خريدار محصول را با قيمت مناسب و حتي از روي درخت مي خريدند، اما طي ۲ سال گذشته واردات ميوه، نابه ساماني توزيع و سوء استفاده دلالان سبب افزايش نگراني باغ داران براي فروش محصولات باغي شده است. خريداران و دلالان به دليل واردات ميوه محصولات باغي را با قيمت پاييني خريداري مي کنند که سبب متضرر شدن باغ داران مي شود. قيمت ميوه با وجود اين که باغ داران محصولات خود را با قيمت پاييني مي فروشند بسيار بالاست و به گفته کارشناسان اين اشکال مرتبط با سيستم توزيع غلط واردات بي رويه ميوه و وجود دلالان متعدد و نبود نظارت بر فعاليت آن هاست.آن چه مسلم است در صورت ادامه اين روند نادرست در توزيع ميوه داخل و ورود بي رويه آن به کشور توليدکننده رغبت و انگيزه اي براي توليد نخواهد داشت و کم کم توليدکنندگان ما از اين عرصه خارج خواهند شد.

اين جا فقر هم شرمنده مي شود.هنوز اين دخترک درانتظارلبخند باباست نويسنده: فاطمه توانا علمي

http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=5&day=30&id=1037105

ساعتي تا افطار روز هجدهم ماه رمضان باقي نمانده است و ما در کوچه هاي خاکستري و بي انتهاي فقر، ميهمان خانه هاي کساني هستيم که روزه شان گاه با نان خالي و گاه با اشک سحرگاهان به افطار ديگر گره مي خورد. سفره هاي خالي و دل هاي پر درد از ناسازگاري روزگار بهانه اي است که ما را به خانه هايشان دعوت کند تا ساعتي بگويند از آنچه گوش شنوايي براي آن نيست؛ خانه هايي که فقر و نداري از در و ديوار آن پيداست و از کم ترين امکانات بهداشتي محروم است. خانه هايي که به قول خودشان تنها آلونکي است که شب و روز را در آن سرکنند. کنارم مي نشينند و از مشکلاتشان مي گويند که مربوط به امروز و ديروز نيست مشکلاتي که سالهاست با آن دست به گريبانند. از نداريشان، از بيکاري و از کارگري زير آفتاب سوزان براي گذران تنها يک روز از زندگي و اين که سفره افطارشان خالي نماند. از سرپرست و نان آور خانه اي مي گويند که قبل از اين تا نگاهش بر چشمان دختر کان معصومش مي نشست آن ها غم نداري و گرسنگي را از ياد مي بردند و آغوش گرمش تنها خواسته اي بود که آن ها داشتند. اما حالا ۷ماه است که در کما به سر مي برد و نگاه سرد و بي روحش دل ۲دختر ۳ساله اش را خون کرده است.پيرمردي که با کمک عصا خود را به من مي رساند و از آوارگي اش در سر پيري و ناتواني مي گويد و از اين که تنها پسرش رسم مردانگي و پدر- پسري را فراموش کرده است و آن پدري که زيربار مشکلات زندگي تکيده شده و از اين شرمنده است که نتوانسته زندگي خوبي را براي همسر و فرزندانش فراهم کندامروز بياييد ساعتي با ما باشيد تا شايد ببينيد آنچه ما ديده ايم، بشنويد آنچه دلمان را به درد آورد و بغض را بر گلويمان نشاند مي خواهيم شما را ميهمان خانه اي کنيم که دختران خردسالش بر بالين پدر مي نشينند و مي گويند «بابا ،بابا بلند شو ما گرسنه ايم» اما اي کاش مي دانستند که پدرشان توان حرف زدن و بلندشدن ندارد. در خانه اي که تنها آرزوي دختر ۹ساله اش سلامتي پدر است از بس جلوي بقيه دست دراز کردم براي تامين هزينه هاي زندگي و درمان شوهر بيمارم خسته شدم. از بس که به بچه ها گفتم فردا سفره مان رنگ و بو مي گيرد و نگرفت... مي دانيد خدا را به اين بچه ها قسم دادم که به من راهي نشان دهد و حالا مي دانم که خدا شما را فرستاده... و صدايش در گلو مي شکند اين مادر!به داخل خانه دعوتمان مي کند ۲دختر ۳ساله که دوقلو هستند و يک دختر ۹ساله به پيشوازمان مي آيند و با هياهو دور و برمان مي چرخند. يکي از دوقلوها که پرجنب و جوش تر از بقيه است مي خواهد از کارمان سردربياورد که براي چه به خانه شان آمده ايم. به دهانم زل زده است و با خودکارم بازي مي کند مادرش که دعوايش مي کند اخم مي کند و کناري مي نشيند و همان جا به خواب مي رود. غلامعلي که قبل از اين کارگر گاوداري بوده و با مزد کارگري شب ها با دست پر به خانه مي آمده است ۷ماه پيش وقتي از سرکار برمي گشته تصادف مي کند و پس از چندين بار عمل جراحي، ۷ماه است که در کما به سر مي برد. چند روزي است که از بيمارستان مرخص شده و قرار است کار پرستاري، نگهداري و مراقبت از او را خانواده اش انجام دهند. از همه بدتر که گرفتار زخم بستر است و هر روز بايد پرستاري براي تعويض پانسمان هاي او به منزل بيايد. زهرا مي گويد: هربار که پرستار مي آيد ۳۰هزار تومان مي گيرد که پرداخت اين هزينه ها از عهده من خارج است.باور کنيد به آخر خط رسيده اماو مي گويد: تا الان برادر شوهرم هزينه هاي زندگي ما را پرداخته و براي پرداخت رهن خانه کمک کرده است. اما او هم کارگر روزمزد است که هزينه هاي زندگي خود را به سختي درمي آورد. اما من خودم شرمنده هستم که حتي براي خريد يک نان بايد به او رو بيندازم. باور مي کنيد به آخر خط رسيده ام. زندگي ما با ۴دختر قد و نيم قد و هزينه هاي درمان و پرستاري شوهرم و اجاره خانه کلافه ام کرده است به هر دري زده ام نتوانسته ام جواب بگيرم.مي گويد: نگاهش کنيد پاهايش خشک شده و نمي تواند دراز کند دکتر گفته بايد عمل کند نمي دانم به کجا پناه ببرم تا کي برادر شوهرم که خودش هميشه براي نان شب مانده است مي تواند جور ما را بکشد. خودتان که مي بينيد نزديک افطار است اما نتوانستم براي افطار کاري کنم. امروز از بس از همه جا نااميد شدم دست به دعا برداشتم و از خدا راهي خواستم تا کمک کند. خدا را به اين دخترها قسم دادم که راهي پيش پايم بگذارد و حتم دارم که خدا شما را ...صدايش را نمي شنوم نمي خواهد بچه ها گريه او را ببينند تا بيشتر دلشان بگيرد. دخترها دور تخت پدر حلقه زده اند و او را نوازش مي کنند اما او همچنان سرد و بي روح نگاهشان مي کند. حتي توان فشار دادن دست هاي کوچکشان را ندارد.بابا قول داده بود برايم عروسک بخرد.فاطمه مي گويد: خاله! بابام خوب مي شود نمي دانم به او چه بگويم. فقط سرم را تکان مي دهم و مي گويم تو براي او دعا کن.فاطمه دختر ۹ساله اي که يک لحظه نگاهش را از پدر نمي گيرد مي گويد: از خدا مي خواهم که بابام زودتر خوب شود چون قول داده بود که برايم عروسک بخرد و بعد صورتش را پشت چادر مادرش مخفي مي کند. بچه ها آرام و قرار ندارند و به همکار عکاسم مي گويند از ما عکس بگير و او خواهش آنها را بي پاسخ نمي گذارد و براي لحظه اي خنده ميهمان صورت هاي غم گرفته بچه ها و زهرا مي شود و صداي دوربين و صداي بچه ها فضاي غم گرفته خانه را پر مي کند.از خانه او بيرون مي زنم، اما نگاه معصوم بچه ها، چشمان نگران زهرا و صورت تکيده غلامعلي لحظه اي از خاطرم نمي رود و با خود مي انديشم شايد راهي باشد که بتوان دست اين خانواده را گرفت شايد دست هايي باشد که دست سرد و بي روح غلامعلي را به گرمي بفشارد.خيلي وقت ها اگر همسايه ها نباشند بايد شب را گرسنه بخوابيم.صدايم مي کند، برمي گردم پيرمرد تکيده اي را مي بينم که لنگ لنگان و با کمک عصا به دنبالم مي دود مرا به داخل خانه اش دعوت مي کند. خانه بيشتر از آن که خانه باشد آلونکي است که پيرمرد و پيرزني شب ها را در آن به صبح مي رسانند اما هيچ امکانات زندگي را در آن نمي بيني.مي گويد: يک عمر کارگري کردم و بچه هايم را با خون دل بزرگ کردم. شب ها وقتي خسته به خانه برمي گشتم لقمه مي گرفتم و بر دهان بچه ها مي گذاشتم تا آنها گرسنه به خواب نروند. اما چند سالي است که پوکي استخوان دارم و امکان راه رفتن و کارکردن ندارم. زمين گير شده ام توان پرداخت اجاره را نداشتم تا اين که دامادم به ما پناه داد و حالا شده ايم سربار آنها و زندگي ام را با مستمري کميته امداد مي گذرانم خودتان که مي بينيد وضع زندگي ام را. مي پرسم چند فرزند داري؟ مي گويد ۴دختر و يک پسر. پسرم که سال به سال سري به ما نمي زند انگار من و مادر پيرش را فراموش کرده است. اصلا انگار که ما توي اين دنيا نيستيم. عارش مي آيد که به ديدنمان بيايد مي ترسد او هم مثل ما فقير شود. اگر او ما را کمک مي کرد که محتاج ... دستهايش مي لرزد اشک ميهمان صورتش مي شود و مي گويد: ترسم از آن روزي است که در تنهايي بميرم. خيلي وقت ها اگر همسايه ها نباشند ما بايد شب را گرسنه بخوابيم. مي گويد: براي من گذشت. يک عمر کار کردم تا بچه هايم محتاج نباشند اما اين سرنوشتم است که بايد آواره باشم و سرپيري درنداري و فقر سرکنم.قادرعلي را همسايه ها معرفي مي کنند. هيچ کدام از اهالي اين محل وضع خوبي ندارند همه شان از قشر کارگرند که اگر يک روز سرکار نروند حقوق ندارند و بايد جلوي خانواده شرمنده باشند، اما او را محتاج تر از خود مي دانند مي گويند چند سالي است که ديسک کمر دارد و خانه نشين شده است. يک دختر کم توان ذهني هم دارد که هزينه هاي درمان او را ماهانه بايد بپردازد. با اين وضعيت بعضي از روزها سر کار مي رود تا زندگي اش لنگ نماند اما تا ۳ روز بعد از درد کمر به خود مي پيچد. وقتي به در خانه اش مي رويم مرد تکيده اي را مي بينيم که با خوشرويي ما را به داخل خانه دعوت مي کند، ماجرا را از او مي پرسم، مي گويد: خدا را شکر که حداقل رو پا هستم و توان راه رفتن دارم و مي خندد. فاطمه دختر ۱۴ ساله کم توان ذهني و دومين و آخرين فرزند اين خانواده است. با من روبوسي مي کند و کنارم مي نشيند. کلاس سوم دبستان است و به مدرسه استثنايي مي رود. نگاهم مي کند و مي خندد. دست پدرش را در دست مي گيرد و با انگشتان دستش بازي مي کند. قادرعلي مي گويد: چند سالي است که ديسک کمر دارم و توان کارهاي سخت را ندارم اما هنري جز کارگري ندارم. بعضي روزها سر کار مي روم و با حقوق روزي ۱۵ هزار تومان مايحتاج خانه را تهيه مي کنم. اما شب از درد خوابم نمي برد. چاره اي ندارم اگر کار نکنم پولي براي خريد نان هم ندارم چه برسد به سيب زميني و روغن و ... خرج فاطمه هم که هست. گاهي اوقات عصبي مي شود و بايد دارو مصرف کند که هزينه هايش بالاست و از توانم خارج است. مي پرسم: چرا دخترت را به آسايشگاه نفرستادي؟ با اين حرفم آشفته مي شود. مي گويد: به اين دختر هيچ وقت به چشم يک معلول نگاه نکردم. مي دانم که هديه خداست و حتما خدا مصلحت مي دانسته. من ۲ دختر دارم که اگر اولي را يک ماه هم نبينم دلتنگش نمي شوم، اما اگر فاطمه را يک ساعت نبينم بي طاقت مي شوم. مشکل من او نيست. مشکل من اين است که نمي توانم براي او و مادرش زندگي خوبي فراهم کنم.به دخترم مي گويند تو کهنه پوشي.بعضي وقت ها همسايه ها لباس هاي کهنه بچه هايشان را براي فاطمه مي آورند و از سر ناچاري مادرش آن ها را وصله و پينه مي کند و فاطمه مي پوشد، اما هر وقت که با دخترهاي همسايه بازي مي کند، مي گويند تو لباس هاي ما را مي پوشي و کهنه پوش مايي. او هم به خانه مي آيد و لباس هايش را در مي آورد و گريه مي کند. من اين ها را مي بينم و دلم آتش مي گيرد. اما کاري نمي توانم بکنم. تنها کاري که مي کنم کار روزمزدي است که درآمد زيادي ندارد. از همه بدتر همسرم را مي بينم که از اول زندگي اش با نداري من ساخته و دم بر نمي آورد. دلم مي خواهد برايش کاري بکنم تا خوشحال شود. کمرش زير بار غصه هاي زندگي و غم دخترم خم شده، اما هيچ وقت زبان به ناشکري باز نمي کند. به هماني که مي آورم قانع است. سال هاست که لباس نو به خود نديده اما باز هم خدا را شکر مي کند.. به همه جا رو انداختم، به يک خيريه مراجعه کردم. آمدند تحقيقات محلي بعد گفتند بيا پرونده تشکيل بده و پشت نوبت باش تا بعدا تحت پوشش قرار بگيري اما هنوز خبري نشده است.به خيريه هاي ديگر هم مراجعه کرده ام اما خبري نشد و مجبورم با اين وضعيت کار کنم تا چرخ زندگي ام بچرخد. ولي نمي دانم تا کي مي توانم کار کنم. بيشتر نگراني ام از آينده است که اگر يک روز زمين گير شوم تکليف اين دختر چه مي شود. چه کسي دست آن ها را مي گيرد و ...چه کسي از آن ها حمايت مي کند. خودم که نتوانستم برايشان پس اندازي داشته باشم.حرف پدر که به اين جا مي رسد، فاطمه دست پدر را محکم مي فشارد و مي گويد: نگران نباش من خودم کمکت مي کنم. گريه نکن و با دست هايش اشک هاي پدر را پاک مي کند.شوهرم غصه مي خورد که چرا سربار بچه هايش شده است.به خانه اش که وارد مي شوم جا مي خورم از داشتن کمترين امکانات بهداشتي محروم هستند. داخل خانه هم حال و روز بهتري ندارد. خديجه مي گويد: چند خانواده با هم زندگي مي کنيم، با عروس هايم زندگي مي کنم تا خرجمان کمتر شود. مي گويد: يکي از عروس هايم بيماري قلبي دارد و هزينه زيادي را براي درمانش بايد بدهيم. شوهرم سال هاي سال راننده اتوبوس و کاميون بود و براي مردم شوفري مي کرد. اما چند سال است که به دليل از کارافتادگي ديگر نمي تواند کار کند و خانه نشين شده است. ۹ تا پسر دارم که چندتايشان زندگي مستقل دارند و با کارگري روز مي گذرانند. ۴ تا پسر هم به ما کمک مي کنند تا خرج زندگيمان بگذرد. کار آن ها هم طوري است که درآمد چنداني ندارند. اما مي بينند که پدرشان از کار افتاده است کمک مي کنند. اما دل شوهرم قبول نمي کند. دائم غصه مي خورد که چرا سربار بچه هايش شده است اما چاره اي نيست بايد با روزگار ساخت ... ساکت است و به حرف هاي ما گوش مي کند. از او مي پرسم: طي اين سال ها بيمه نشديد؟ مي گويد: در جاي ثابتي کار نمي کردم. شوفر مردم بودم و براي کارفرماهاي مختلفي کار مي کردم. تمام عمر و جواني ام را در جاده ها سر کردم تا لقمه نان حلالي براي خانواده ام تهيه کنم. ماه به ماه به خانه نمي آمدم و کار مي کردم تا زندگي ام لنگ نشود اما حالا که از کار افتاده ام کسي نيست حالم را بپرسد. اگر پسرهايم نباشند که زندگي ام نمي چرخد.مي گويد: بعضي وقت ها سختي هاي زندگي به من فشار مي آورد، به هر دري زده ام تا پولي براي تعمير خانه تهيه کنم، وضع ناجوري است. يک بار نامه نوشتم به رئيس جمهور و تقاضاي کمک کردم. شرح زندگي را دادم و نوشتم که دستم به هيچ جا بند نيست و با اين سن و سال هيچ کاري از دستم بر نمي آيد. ايشان هم دستور پرداخت ۵۰۰ هزار تومان وام را دادند. ۳ ، ۴ ماه پيگير دريافت اين وام بودم. براي ۵۰۰ هزار تومان وام چند ضامن خواستند اما من که يک عمر کارگري کرده ام ضامني نداشتم. به هر دري زدم ضامن جور نشد و دست آخر از خير دريافت وام گذشتم و نتوانستم براي خانه کاري بکنم. حالا مي دانم که عاقبت ما قشر محروم همين است و بايد با فقر و نداري دست و پنجه نرم کنيم.همه اين غصه ها بر سرم آوار مي شود، غصه نداري ها و بيماري بر دلم سنگيني مي کند.قرار است برگردم که رقيه صدايم مي زند، مي خواهد از قصه غصه هاي او هم بنويسم. مي گويد: خانم از سر کار بر مي گردم. سال هاست که در خانه مردم کار مي کنم هر کاري که باشد، از نظافت گرفته تا نگهداري بچه و سالمند. هر کاري که از دستم بر آيد انجام مي دهم. چند سال است که سرپرستي زندگي به عهده من است.مي گويم: شوهرت کجاست؟ مي گويد: بيمار است و خانه نشين. اوايل چشمم به دست مردم بود و از مردم کمک مي گرفتم تا زندگي ام را بچرخانم. اما ديدم فايده ندارد. نمي شود به اميد اين و آن باشي، اين بود که خودم رفتم سر کار تا زندگي ام را بچرخانم. چند سال است که کار مي کنم و با حقوق ناچيز آن روزگار مي گذرانم. بعضي وقت ها صاحب کارم آدم خوبي است و مزد خوبي مي دهد، آن روز خوشحالم و خريد مي کنم و براي بچه ها ميوه هم مي خرم. اما بعضي وقت ها صاحب کار بهانه مي آورد که مثلا اين جا را خوب تميز نکرده اي آن وقت از مزدم کم مي کند. چاره اي ندارم. لب مي بندم اما تا خانه گريه مي کنم، مي دانم بايد از شکم بچه هايم بزنم.دخترم را از سر نداري شوهر دادم.مي گويد: عيد دخترم را عقد کردم، سني نداشت تازه کلاس سوم راهنمايي مي رود، اما از پس خرجش بر نمي آمدم، نمي توانستم هزينه تحصيل و درس و کتابش را بدهم. اين بود که به اولين خواستگار جواب دادم اما حالا غمي ديگر بر دلم نشسته. پولي براي تهيه جهيزيه ندارم. او از من جهيزيه مي خواهد. هر چه مي گويم ندارم و نمي توانم به خرجش نمي رود. اين است که ماندم چه کنم. از کجا براي او جهيزيه تهيه کنم با دستمزد کارگري ام اگر بتوانم شکم بچه ها را سير کنم کارستان کرده ام، ديگر توان پرداخت اين جور خرج ها را ندارم. قرار است برگرديم و بر مي گرديم اما در دلم غوغايي برپاست. دلم گرفته از اين همه درد و غصه. قصه غصه هايي که شايد به نظر ما تکرار باشد اما همين تکرارها خيلي از آدم هاي کوچه هاي خاکستري فقر را به خط آخر رسانده است. خيلي از اين به اصطلاح تکرارها اشک را بر چشمان آن ها نشانده است.امشب وقتي بر سر سفره افطار مي نشينم صورت غلامعلي از يادم نخواهد رفت. صورت معصوم دخترهايش که نگراني و غصه را مي شود در نگاهشان خواند. امشب وقتي افطار مي کنم که مي دانم زهرا و دختر روزه دارش، روزه شان را با اشک چشم باز مي کنند. مي دانم که آد م هاي اين کوچه بي دغدغه نشستن بر سر سفره افطار تنها آرزويشان است. امروز من و شما آرزوهاي اين آدم ها را مي دانيم، آن هايي که فاصله شان با ما شايد يک قدم باشد.